#گوتن_پارت_186

با لب و لوچه ی اویزون نگاش کردم. حس بچه ایو داشتم که ده صفحه مجازاتش کردن که مشق بنویسه!

می خواستم یه چیزی بگم که صدای تقه ی در اومد. آرشان از رو تخت بلند شد و رفت سمت در، چند لحظه بعد رفت بیرون و از دسترس نگاهم دور شد. رفتم سمت صندلی چوبی کنار پنجره. دستم روی جایی که گاز گرفته بود، خشک شده مونده بود. مثل این بچه کوچولو ها که لپشونو تفی ماچ می کنن، دستمو چند بار محکم کشیدم روی لپم طوری که رنگ لبو شد.

نگاهم به پام افتاد. یاد حرفش افتادم:

- همش باید تو رو از لای در و دیوار جمع کنم؟

خنده ام گرفت. اول با لبای بسته خندیدم ولی هر بار یه حالت از چهرش یادم میومد. خندم شدت گرفته بود.

انعکاس تصویر خودمو روی پنجره می تونستم ببینم‌. چقد این چشمای خندون و لبای شکل هلال ماه برام غریبه بود‌. چقد از آخرین باری که خودمو خندون دیده بودم می گذشت؟ نمی دونم.

آه آرومی کشیدم و خیره شدم به دریا. با این وسعت و معروف بودنش به مهربونی، معلوم نبود چند نفرو توی خودش غرق کرده. هیچ وقت هیچ خوبی جز خدا خوبِ مطلق نیست. حتی دریا!

از بی کاری داشتم از پنجره ی باز به دریا نگاه می کردم که حس کردم یه چیزی تو حیاط داره تکون می خوره. به اون سمت نگاه کردم و آرشانو دیدم که داشت قدم می زد.

ناخودآگاه با نگاهم حرکاتش رو دنبال کردم؛ دستش رو برد سمت یقه ی پیراهن اش و دو تا دکمه ی بالاش رو باز کرد. از وقتی که چند نفر از همکارای نیروان و محمد اومده بودن و ساکن شده بودن تو اتاقای ویلا، لباسای آرشان هم انگار یکم رسمی تر شده بودن‌.

مدام به پشت گردنش دست می کشید و هر از گاهی کلافه به موهاش چنگ می زد.

انگار سنگینی نگاه خیره ام رو حس کرد که به سمتم برگشت و نگام کرد. دستشو تو هوا تکون داد و مچ دستشو چرخوند که یعنی چیه؟

دستام رو زدم زیر چونه ام و یکم رفتم نزدیک تر. خیره شده بودم بهش. با همون نیش باز!


romangram.com | @romangram_com