#گوتن_پارت_185
یواش گوشه ی پتو رو زدم کنار و اطراف رو سرک کشیدم؛ کسی نبود با خیال راحت پتو رو کامل از روم کشیدم کنار که یهو از پشت تحت هجوم آرشان قرار گرفتم.
محکم منو گرفته بود بین بازوهای ورزیده اش و قلقکم می داد.
هیچ جوره نمی تونستم از دستش فرار کنم! هرچند تو شرایط عادی با دو تا پای سالمم زورم بهش نمی رسید چه برسه به الان! قاه قاه خندم کل اتاق رو برداشته بود. خوبه دیگه! نقطه ضعفم شد پرچم عثمان!
دیگه به نفس نفس افتاده بودم. ناچار بودم، تنهاراه بود، دستم رو بردم سمت سرش و موهاش رو محکم کشیدم.
سرش خم شد سمت صورتم و یهو مقابل صورتم قرار گرفت.
لبخند شیطنت آمیـ*ـزش از رو لباش محو شد؛ با نگاه خاصی به چشمام نگاه می کرد.
نگاهش از رو چشمام سر خورد و یه جایی نزدیک چونه ام متوقف شد.
خیره شده بودم به مژه هاش؛ با خودم گفتم من که دخترم انقد مژه ندارم! خدا اصلا در حق من اجحاف کرده! خدایا این چه وضعیه؟ من دخترم یا این؟
نگاه از چشماش گرفتم، هنوز به همون نقطه خیره بود.
صدای نزدیک شدن قدمایی به در اومد. آرشان یهو از حواس پرتیم استفاده کرد و خم شد رو لپم؛ لپم رو آروم و کوتاه گاز گرفت و سرش رو سریع کشید عقب.
با صدای بمی که عجیب آروم تر شده بود گفت:
- اینم واسه اینکه انقد شیطونی می کنی!
romangram.com | @romangram_com