#گودبای_تهران_پارت_225
سپیده که نمیتونست کاری بکنه خیر سرش نی نی تو شکمشه
ویداو پری جون داشتن غذاهارو میکشیدن
منم دونه دونه میزاشتم رو اُپن تا این هستی اسکل بگیره ببره بزاره رو میز
همه مردا رفتن نشستن رو میز ناهار خوری بزرگی که سالن بود الا سیاوش!
ی صحنه اومدم دیدم هستی هیچی نبرده هنوز
رفته چسبیده وردل سیاوش
انگار خیلی منتظر بود پذیرایی خالی شه تا با سیاوش دور از چشم همه خلوت کنه!
ی لحظه خیلی حرصم گرفت! حس و حال نازنین بهم دست داد!
هیچ اسکلی حق نداره زندگی رفیق منو بکامش تلخ کنه!
با طعنه گفتم: هستی جون دوست داری ی تکونی به خودت بدی؟
با تعجب نگاهم کرد....به دیس های برنج اشاره کردم
خیلی بهش برخورد چون ی لحظه تیز نگاهم کرد
از کناره سیاوش بلند شد اومد با حرص دیس برنجو گرفتو رفت تو سالن!
romangram.com | @romangram_com