#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_290
شد ، ثانیه ای نگذشته بود که
گرمای لباش و رو لب هام حس کردم ، ناخداگاه چشام باز شد ولی چشای اون بسته
بود ، لباش بی حرکت فقط رو لبهام بود .
که تو سینه هر لحظه میکوبهههه چقدر دوست داشتن تو شیرینه تو رنگ چشمات
به دل میشینه تو رو من دوست دارم تا اونجایی که آدم واسه حوا میمیره
محکم تو بغلم فشارش دادم ولب های من که لب هاش و به بازی گرفته بود و
همراهی اون ، دستش تو موهام بود ، داغ کرده بودم ، خیلی زیاد ، حرارت بدن اونم
زیاد شده بود ، نفسامون سنگین شده بود.
چقدر دوست داشتن تو شیرینه تو رنگ چشمات به دل میشینه تو رو من دوست
دارم تا اونجایی که آدم واسه حوا میمیره
دیگه نتونستم تحمل کنم، تو آغوشم بلندش کردم و به اتاق رفتم ، روی تخت
گذاشتمش ، بهم خیره شده بود.
آیناز:
من و رو تخت گذاشت ، خیره شدم بهش ، هنوز ایستاده بود ، نگام میکرد ، با سوال
، دستش و گرفتم و نشوندمش .
-آیناز... تو...تو مجبور...
و این من بودم که اجازه صحبت کردن و ازش گرفتم.
80دقیقه به سال تحویل مونده بود:
-آرتاااااااااااااااااااااااام کجایی بیا دیگه الان سال تحویل میشه
-باشه خانومم اومدم
یه تیپش نگاه کردم مثل همیشه آیناز کش ،با لبخند به سمتش رفتم و با ناز گفتم:
-مهمون قراره بیاد ، انقدر تیپ زدی؟
لپم و کشید و من و بغل کرد و رو مبل نشست و گفت:
-قراره کسی بیاد که انقدر خوشگل کردی ؟؟
با حرفش خنده ای کردم و لپش و کشیدم و خودم و تو بغلش فشار دادم ، نفس
عمیق کشیدم ، من این خوشبختی رو با تموم وجودم میخواستم ، صدای قلبش بهم
آرامش میداد ، چونم و گرفت و سرم وبه سمت خودش برگردوند ، نرم لبام بوسید و
گفت:
romangram.com | @romangram_com