#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_286

لبخندی زدم که تعجب کرد ، خندم گرفت امکان نداشته از این لبخندای
ملیحححححححححح نثارش کنم آخه...
مامانم و بابام و خالم و مادرجون جیگر خودم اومده بودن ، مادر جونم با ژست خان
زادگیش با آرتام احوال پرسی کرد ، پریدم سمتش و یک بوس تپل از لپای خوشگلش
کردم . خندید و پاکتی رو به دستم داد.
گذاشتمش رو اپن خالم و شوهر خالم و آرین و الاهه هم اومده بودن ، خالم یک میوه
خوری کریستال و الاهه هم یک شیرینی خوری ستش و آورد .
بعد چند دقیقه ، خانواده آرتام اینا به همراه عمش و عموش اومدن.
باهمشون احوال پرسی کردم ، ایمان تو کت شلواری که پوشیده بود خیلی خوشتیپ
شده بود ، مهیا با چشم غره بهم سلام کرد ، آرتینا و مهرنوشم بعد احوال پرسی
نشستن.
رفتم پیش آرتام و آروم گفتم:
-امشب پسرعموت خیلی جیگر شده ها
با چشای عصبی نگام کرد و دستم و گرفت و برد تو آشپزخونه ، با عصبانیت دستش
و دور کمرم حلقه کرد و تو بغلش فشار داد:
-آی آخ آخ چیکار میکنی دیوونه دردم میاد فشار دستش و بیشتر کرد:
-کی امشب جیگر شده؟؟؟
ای حسود خان ، سرم و تو گودی گردنش فرو کردم و نفسم و فوت کردم ، حلقه
دستاش شل شد ، لبخندی زدم و تو همون حالت گفتم:

-البته به جیگری آقامون که نمیرسه
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم ، کم کم لبخند رو لباش اومد و حلقه دستاش و
محکم تر کرد ، بی قرار خم شد و لباش و رو لب هام قرار داد.
این پسر خیلی سوء استفاده گره هااااااا ، ولی خوبیش اینه نقطه ضعفش و پیدا کردم
، خوب ه همین الان میخواست گردنم و بشکنه .
صدای سرفه مار ور به خودمون آورد سریع هولش دادم کنار ، مامانم و فرزانه جون و
زن عموی آرتام دم آشپزخونه ایستاده بودن و بالبخند شیطونی نگامون میکردن ، من
قرمز کرده بودم ولی آرتام خیلی پرور گفت:
-جانم امری داشتین؟ الان میرسیم خدمتتون بفرمایید.

romangram.com | @romangram_com