#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_274
دلیش و نمیدونستم فقط بعضی وقتا یاد مرد قدبلند و خوش هیکلی می افتادم که
یک جورایی غیر عادی میدیدمش ، تا اینکه با دوستام رفتیم فست فود ، سینه به
سینش شدم ، چشمم به گردنبند ون یکادی افتاد که تو سینش برق میزد . با
دوستش بود . اونم من و دید . چند دقیقه بعدش جای ماشینم ایستاده بودم ، روشن
نمیشد ، 8تا پسر مزاحم من و دوستام شدن .
اومد بیرون ازم حمایت کرد ، لذت بردم ، تا حالا حمایت مردی جز بابام و نداشتم
واسم اوج نیاز و خوشبختی بود ، ماشینم و درست کرد ، رفت و من موندم و خاطراتی
که نزدیک بودن.
نفس عمیقی کشیدم ، برگشتم طرفش بهش زل زدم . نگاهش ، چشاش بدون
حرکت خیره به روبروش بود، به دریاچه ی آرامش.
ادامه دادم:
اومدن خواستگاریم تعجب کرده بودم پسر سرسخت چجوری حاضر شده به
خواستگاری من بیاد؟
اومدن و من تازه فهمیدم به اصرار مامانش بوده واسم شرط گذاشت توی اتاقم روز
خواستگاریم ، روزی که هر دختری آرزوشه ، چون آییندشه...
قرار شد مثل دوتا همخونه زندگی کنیم ، همخونه و نه بیشتر .
بهش گفتم حق نداره تو کارای من دخالت کنه اونم قبول کرد.
عقد کردیم ، 8ماه باهاش تو عقد بودم ولی فقط 8بار به دیدنم اومد.
به حرف آسونه گفتن این 8ماه ولی واسه من حسرت بود کلافگی بود ، خستگی بود .
دوباره دیدمش وقتی که قرار بود شبش خونشون باشیم ،تعجب کردم وقتی شنیدم از
مامانش خواسته مراسم عروسی رو جلو بندازن . ما قرار بود 2ماه عقد باشیم ولی
جلو افتاد.
هی شب عروسیم بهترین شب زندگیم بود ، با اینکه همسرم ، مردم نبود ولی خوب
بود ، یعنی عالی بود .
زندگی میکردیم با اینکه به هم کار نداشتیم ، البته دخالت های اون کم نبود تو رفت
و آمدم . خوب بود و میگذشت با اینکه عالی نبود.
تا اینکه تلفن های مشکوک ، رفت و آمد بی وقت. شبا دیر میومد ، همه و همه ، من
romangram.com | @romangram_com