#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_273

-این و میدونم بعدش چی؟
سکوت کردم ، بعدش چی میشه؟ ازش جدا میشم؟ یا پیشش میمونم؟ -نمیدونم ،
شاید برم شیراز پیش عمم.
اخماش و کشید تو هم

-شیراز واسه چی ، اون موقع این همه ثروت داری ، خونه ، ماشین ، میخوای بری
شهر دیگه که چی بشه سرم و پایین انداختم:
-چون زنی که مطلقه بشه پشتش خیلی حرفه و من دیگه کشش این حرفا رو ندارم.
ساکت شدم ولی عجیب که هنوز سنگینی نگاش و حس میکردم.
سرم و بالا گرفتم:
-اگه تو بردی چی ؟ چیکار میکنی ؟ با بیخیالی گفت:
-تو میشی خدمتکار شخصی من ، لباسام و میشوری ، خونم و تمیز میکنی ، واسم
غذا درست میکنی هرکار بگم باید
بکنی
نگاهی بهم انداخت و با نیمچه لبخندی گفت:
-شایدم زن گرفتم و خدمتکار اونم شدی
با حرصو عصبانیت نگاش کردم که خندید ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-واقعا؟ چرا به فکر خودم نرسید ، بعد از اینکه زندگیت به نامم شد ، منم ازدواج
میکنم.
با چشای برزخی نگام کرد که لبخندی زدم، غذا رو آوردن ، تا آخر غذا دیگه حرفی
بینمون زده نشد .
شب خوبی بود ، بعد از برگشتن به خونه سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.
----------
صبح قرار بود به دیدن سهیل برم ، دوباره مرد شکست خورده ، دریاچه آرامش ، نگاه
خیرش ، و سکوت و بی حرکتی ، تکه سنگی که نشسته بود و دوباره من که کنارش
جای گرفتم.
--------------------------------
-برگشتیم مشهد ، دیگه ندیدمش ، بی حوصله بودم ، خودم میفهمیدم یک چیزی
تو زندگیم کم شده و این باعث سرگردونیم شده.

romangram.com | @romangram_com