#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_201

هستیم و مطمئن باشید از حضور شما و هستی خانوم خوشحال میشیم.
دست چپم و بلند کردم و به سمت کارت که لای انگشت اشاره و وسط دست راستش
بود دراز کردم ولی وقتی خواستم کارت و بیرون بکشم دستش رو کارت محکم شد. با
تعجب سرم وبلند کردم تا بفهمم چرا کارت و ول نمیکنه ولی نگاه اون روی حلقه
دست چپم مونده بود ، با کمی مکث کارت و به طرف خودم کشیدم که دستش شل
شد ، اومد چیزی بگه که چای آوردن.

طول مدتی که در سکوت چای میخوردیم نگاه رایان روی موهام که رنگش تغییر کرده
بود و ابروهام و حلقم میگشت ولی هیچی نمیپرسید. دوست داشتم بپرسه ولی اون
هیچی نمیگفت.
به ساعت نگاه کردم ، 80شده بود ، همش تو ترافیک بودیم، خیلی دیر شده بود ،
گوشیم و از کیفم بیرون کشیدم ، که متوجه 6تا میس کال از طرف آرتام شدم وای
خدا بدبخت شدم......
سریع به هستی اشاره کردم که بریم، از جامون بلند شدیم.
-خوب با اجازتون ما دیگه بریم خیلی دیرشده.
سورنا و رایان بلند شدن:
-بله هرجور مایلید ، خیلی خوشحال شدم از آشناییتون
به سورنا که مودبانه قصد خدافظی داشت نگاه کردم و ازش تشکر کردم ، هردو به
سمت ماشن من اومدن و مارو بدرقه کردن.
رایان در آخر نگاهنگرانی به سمت من انداخت . نمیدونم چرا ولی حس خوبی
نداشتم ، من نباید با اونا میومدم اگه کسی من و دیده باشه خیلی واسم بد میشه ،
من حالا زن شوهر دارم ، و بدتر که رایان هم نمیدونه.
هستی ساکت به جلو خیره شده بود.
-پسر خوبی بود نه؟؟؟
------------------------------- با صدای من به سمتم برگشت:
-کی رایان؟؟؟
-آره جون خودت نفهمیدی کی رو گفتم
با خنده سرش و تکون داد و به سمت پنجره برگشت
-چمیدونم من که چند دقیقه بیشتر ندیدمش از کجا بفهمم خوبه یا نه.

romangram.com | @romangram_com