#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_200
خودش و جابه جا کرد و نگاهی به سورنا که نگاهش آروم روی هستی میلغزید کرد وبا
خنده به من گفت:
-شنیدم یکی از اساتید بهتون کارآموزی داده ، میخواستم بهتون پیشنهاد بدم که اگه
دوست داشتید میتونین به شرکت ما بیاین. البته اگه افتخار بدید، میدونید من کلا
آدم سخت گیری هستم ، چون آبرو یک شرکت ، کارمنداش میسازن ، من حتی واسه
کارآموزی هم کسایی رو استخدام موقت میکنم که کارشون و پس داده باشن و نشون
داده باشن لیاقت دارن، نمیخوام از شرکت تعریف کنم ولی خوب من و سورنا خیلی
واسش زحمت کشیدیدم و با رقبا بزرگ مثل شرکت .............. رقابت داریم. سورنا
فوق لیسانس عمران داره و تو کارش خبره.
کارتون و دیدم ، چون یک مدتی باهم تو یک گروه بودیم خیلی ازکاراتون خوشم اومد ،
نمیگم عالی در حد مهندس رتبه بالا ولی در حد یک دانشجو ترم های اول خیلی
خوبه) تو دلم شکلکی در آوردم ، هه پرو(.
نفسی تازه کرد و با دقت به صورتم خیره شد ، فکر بدی نبود ولی خوب وقتی شرکت
آرتام هست چرا برم شرکت غریبه. این پیشنهاد عالی بود ولی واسه من هم شرکت
بابام بود هم شرکت شوهرم!
لبخندی زدم:
-ممنون شما لطف دارین ولی از فامیل هامون هستن که شرکت بزرگ مهندسی دارن
و البته شرکت پدرم . ولی بازم از پیشنهادتون ممنونم سورنا لبخندی زد و گفت:
-خواهش میکنم، وقتی رایان جان از شما و دوستتون گفت ، خیلی دوست داشتم
ببینمتون، و خودم بهتون پیشنهاد همکاری بدم ، ولی حالا که متوجه شدم آقای
رادش پدر شما هستن اصراری نمیکنم ، چون ما انگشت کوچیکه ایشون هم
نمیشیم، من توی یکی از پروژ های تهران با ایشون همکاری میکردم وکار ایشون
واقعا تعریفی است.
-لطف دارید ممنون
نگاه عمیقی به هستی که از خجالت در حال ذوب شدن بود کرد و روش و به سمت
رایان برگردوند.
رایان از جیبش کارتی درآورد و به سمتم گرفت:
-این کارت شرکت اگه یک وقت دوست داشتین که همکاری کنین ، درخدمتتون
romangram.com | @romangram_com