#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_197
-بریم طرقبه دلم لک زده واسه بلال با لبخند موافقتم و اعلام کردم .
-پس پیش به سوی طرقبه
ترافیک سنگینی بود از وکیل آباد ماشینا قفل شده بودن ، خسته کننده تر، این بود
که هر دقیقه یک ماشین کنارمون قرار میگرفت و اکثرا پسرای جوون. که مثل غاز
سرشون و تو ماشین ما میکردن و تیکه میپروندن، البته حق هم داشتن 6تا دختر
خوشتیپ و خوشگل سوار بی ام و آخرین مدل.
صدای زنگ گوشیم بلند شد ، شماره رایان افتاد، صدای ضبط و کم کردم:
-بله؟
-الووو
-بفرماید
-سلام آیناز خانوم خوب هستید؟
-سلام ممنون شما خوبین؟
-همه خوب هستن متشکر
-امری داشتین؟؟
-غرض از مزاحمت میخواستم اگه امکانش هست چند دقیقه ای باهاتون صحبت
کنم
-بفرمایید
-اگه اجازه بدید حضوری باشه ، همین امشب
-ولی من الان تو شهر نیستم.
-بله میدونم شما الان با هستی خانوم تو راه طرقبه هستین.
با تعجب به دور و برم نگاه کردم ولی ندیدمش، دهنه گوشی رو گرفتم و رو به هستی
گفتم:
-ببین رایان و دور وبر میبینی؟
هستی هم با چشای گرد شده اطراف نگاه کرد -الوو آیناز خانوم
-بله...بله، ببخشید شما از کجا میدونید؟؟
-چون من به اتفاق یکی از دوستام دقیقا پشت ماشین شما هستیم.
از آینه به عقب نگاه کردم ، که رایان و تو ماشین خوشگلش با ژست شیکی دیدم ،
آروم سری به نشونه سلام تکون داد ، این از کجا مارو دید ماشین خودمم نیست
romangram.com | @romangram_com