#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_187
سریع پریدم زیر پتو و اونو تا زیر گلوم بالا کشیدم . وارد شد ، با حوله حموم ، سعی
کردم نگام به بازو های برجستش نیفته . اصلا هیکلش مثل این گلدونیا که کمرای
باریک و سینه های برجسته دارن نبود ، همه هیکلش باهم یک اندازه بود و این
خوشتیپش کرده بود . لباسی از کمد برداشت که من سریع چشای نیم بازم وبستم
بعد چند دقیقه صدای نفساش و شنیدم .
-کسی تو این وقته سال آخه پتو میندازه رو خودش
ولی من سرد بودم ، چشام وباز کردم ، آرتام که چشای من و دید با لبخند پت که
میخواست کنار بکشه که من سریع با دست گرفتم ونه بلندی گفتم که از از صدام
ترسید و یکم عقب رفت با چشای درشت شده بهم نگاه میکرد:
-چرا داد میزنی کاریت ندارم ، گرمت میشه با پتو بخوای.
دوبارهاومد بکشه که من محکم تر گرفتم ،اون میکشید و من میکشیدم، آخرم زور
اون چربید و با یک حرکت از روم کشید ، که چشای اون از فرط تعجب و چشای من
از زور ترس چهارتا شد .
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای در به خودم اومدم ، اشک از گوشه چشم
ریخت ، چه آبرو ریزی الان با خودش فکر میکنه من از دستی این لباس و پوشیدم .
با خستگی ، گریه و لعنت به خودم خوابم برد ، بدون آرتام.
آرتام:
با کلافگی دستی تو موهام کشیدم و دستم وزیر سرم گذاشتم ، 6ساعت از وقتی تو
اتاق اونجوری دیدمش میگذره ولیمن هنوز نتونستم بخوابم ، پاهای باریک .و خوش
فرم ، شکم تخت که لباس به تنش چسبیده بود ، لباس بازی که تقریبا همه جاش و
به نمایش گذاشته بود. پوفی کردم و باحرص آروم گفتم:
امروز چه مرگم شده . با به یاد افتادن موقعی که از آرایشگاه بیرون اومد و من تورش
وبالا زدم لبخندی روی لبم اومد . نمیدونم چجوری ولی قلبم تکون خفیفی خورد ،
قدرت هیچ کاری رو نداشتم ، چشاش... چشاش به طرز عجیبی وحشی تر شده بود ،
نگاش دیوونم میکرد ، آرایش صورتش خیلی نازو خوشگلش کرده بود ، لباش که
نفس آدم ومیبرید . ژستای توی باغ ، حرکاتس همه و همه امروز من و کلافه کرده بود
، نمیدونستم چرا اینجوری شدم ، من از این بدترشم دیده بود ، مهیا رو روزی که
شمال بودیم و با لباس خوابی که بی شباهت به بیکینی نبود پرید تو اتاقم به هوای
romangram.com | @romangram_com