#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_176

بعد از شام ، مامان اینا رفتم و من هم باید میموندم . کمک میکردم تا ظرف ها جمع
بشه ، فرزانه جون نمیذاشت من دست به چیزی بزنم ولی من کار خودم ومیکردم .
حدود ساعت 8بود، که خونه جمع و جور شد . به سمت اتاق آرتام رفتم بدون در
زدن وارد شدم ، روی تخت دراز کشیدم بود و ساعد چپش روی چشاش بود ، بدون
توجه بهش مانتو و کیفم وبرداشتم و جلو آینه خودم ومرتب کردم و به سمت در راه
افتادم . میخواستم متوجه خودم کنمش واسه همین برگشتم طرف تختش و خودم
وخم کردم روش:
-شماره آژانس و بده .
بلافاصله دستش و از روی چشاش برداشت و من و نگاه کرد ، راست شدم و منتظر
نگاش کردم . از جاش بلند شد ، سوییچش و برداشت ، بدون توجه به من از در رفت
بیرون ، نفسمو با حرص دادم بیرون و از پله ها سرازیر شدم با فرزانه جون خدافظی
کردم . آرتینا روی مبل خوابش برده بود ، بوسیدمش و از در بیرون رفتم ، آرتام تو
ماشینش منتظرم بود .
سوار شدم ، بدون حرف راه افتاد ، انقدر آروم میرفت که کم کم از روی خستگی و
آرامش ماشین خوابم برد .
نمیدونم چقدر گذشته بود که بانوازش های صورتم چشام و باز کردم و نگام تو چشای
خندون آرتام قفل شد ولی هم دید من بیدار شدم کنار رفت .
از ماشین پیاده شدم ، نمیدونستم تشکر کنم یا نه ولی با اینهمه خودم و خم کردم:
-مرسی خدافظ
نگاهی با یک عالمه حرف بهم کرد ولی بدون حرف راه افتاد.

عوضیییییییییییییییییییییییی ، تشکر کردم بی ادب ، خواهش میکنمت بخوره تو
سرت چرا خدافظی نکردی .
8ماه با همه سختی هاش ، خرید هامون ، غرغرای مامان واسه خرید جهیزیه . بی
حوصلگی من ، سرزنش بچه ها واسه اینکه بهشون سر نمیزنم گذشت. کلاس هم
نداشتم ، درگیر برخوردم با آرتام بودم ، نمیدونستم چیکار کنم . از یک طرف مطمئنا
جواب کاراش و باید ببینه از یک طرف باید ملاحظه کار باشم که مجبور نشم آخر
شرط بندی واسش کلفتی کنم.
به دختر توی آینه خیره شدم ، دختری با لباس سفید عروس ، که سرشونه هاش گل

romangram.com | @romangram_com