#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_171

با لبخند تشکری نگاش کردم و محکم دست آرتام و به نشونه اعتراض فشار دادم ،
آرتام با خنده گفت:
-بهتره حسادتا تو اتاق خودت ببری دختر خاله سارا با یک چشم غره به سمت
مامانش که از همون اول ازش خوشم نیومده بود رفت.
صدای آرتام بعد از سکوت چند لحظه ای اومد:
-خوب بقیه رو هم که میشناسی، مهیا و مهرنوش.
با چشم دنبال ایمان میگشتم وقتی دیدم پیداش نمیکنم گفتم:

-پس ایمان کو
آرتام انقدر سریع برگشت طرفم که گردنش تق صدا داد، دستم و کشید و به سمت
مبل دو نفره برد ، با لحن خشنی گفت:
-نیست رفته کیش .
باچشم دنبال آرتینا گشتم که صدای جیغ جیغوش مثل همیشه خنده رو لبای من
آورد ، خودش وپرت کرد تو بغلم:
-سلام آییییییییییی جونم دلم برات یکذره شده بود ، کجا بودی ، فک نکردی دلم
برات تنگ میشه ، هرچی هم به آرتام میگفتم ببر ببینمش میگفت : درس داری
بغلش کردم و لپش و بوسیدم: دل منم برات تنگ شده بود ، شیطون خانوم ، چقدر
خوشگل شدی ، دل کدوم بخت برگشته ای رو نشونه گرفتی ، خندهی بلندی کرد و
گوشش و نزدیک آورد: ، -هنوز نیومده واسه شام میاد ، پسر داییم.
با کنجکاوی اشاره کردم کنارم بشینه اونم بی هیچ خجالتی از پسر داییش واسم
میگفت البته آروم که به گوش آقای فوضولی که گوشاش و تیز کرده حرفامون وبشنوه
نرسه:
-وای ندیدیش آیناز ، قدش بلنده ، هیکلش توپ ، البته به خوش هیکلی داداشم
نمیرسه خیالت راهت، ویشگونی ازش گرفتم که با خنده ادامه داد:
اسمش پارسا 66سالشه ، آلمان درس میخونه ، ولی یک هفته برگشته ، وای
نمیدونی چقدر جیگره ، انقدر ازش خوشم میاد .
خنده ای کردم . سر به سرش میذاشتم اونم با پررویی جواب میداد.
آرتام مشغول حرف زدن با ساسان بود ، منم با فرگل مشغول بودم که مهیا روی دسته
مبل کنار آرتام نشست و با ناز و عشوه به آرتام گفت:

romangram.com | @romangram_com