#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_169

بغلش فرو رفتم ، نگاهم و به دیوار دوختم و سریع خودم و صاف کردم:
-دستش به سمت موهای کنار شقیقم رفت ، منم ناخداگاه بهش نگاه کردم ، با
آرامش موهام وداخل داد و روسریم وجلو تر کشید، -حالا خوب شد
نگاهش به سمت لبام رفت ، دستش و جلو آورد و پشت گردنم انداخت و من و به
خودش نزدیکتر کرد . چشاش هر لحظه ، نزدیکتر وقلب من هر لحظه کوبشش
بیشتر حس نفس تنگی گرفته بودم ، چشاش خمارتر و من ترسیده تر میشدم .
لحظه آخر با چشای بسته لپم و بوسید وبا نفس عمیقی، بدون نگاه دیگه به صورتم
دستم و گرفت و از اتاقش خارج کرد .
نمیدونم خورد تو ذوقم؟؟؟ ناراحت شدم ، یا خوشحال ولی میدونم قلب ناآرامم هنوز
سر سختانه راه نفسم وبسته بود
.
دست تو دست هم از پله ها پایین اومدیم پایین ، به سمت پذیرایی راه افتادیم با اون
کفشا سرم تا جای گوشش میرسید . از صدای پاشنه کفشم سکوت برقرار شد . نگاه
ها به سمت ما برگشت ، تعدادشون از اون چه که فکر میکردم بیشتر بود ، ناخداگاه

به آرتام چسبیدم و اون هم فشار دستش و تو دستم بیشتر کرد و لبخند آرامش
بخشی زد .
با صدای احوال پرسی پدر شوهرم جو از سنگینی خارج شد و تبریک گفتنا شروع
شد ، از کنار شروع کردیم اول عمه آرتام بود که پیشونیم و بوسید و تبریک گفت ، به
نوبت با خاله هاش که بجز از یکیشون که شمشیر و از رو بسته بود از یکی دیگشون
خوشم اومد ، با 6تا از زن عمو هاش احول پرسی کردم و بعد با شوهر خاله ها و
شوهرعمه ها وداییش و عموهاش . بعد از آشناشدن با بزرگترا به سمت جونا رفتیم و
اول با نگاه پر نفرت مهیا روبه رو شدم منم با خونسردی روم و برگردوندم باصدای
سلامی حواسم به پسری که به قصد آشنایی جلو اومده بود جلب شد:
با لبخند و شیطون نگام کرد:
-سلام زن داداش من سیامکم پسر عمو شوهرت ، ولی چون شمایی میتونی سیا
صدام کنی.
از طرز حرف زدنش خندم گرفت و سرم وتکون دادم و ابراز خوشحالی کردم.
پسر دیگه با شلوار و پیرهن کرم جلو اومد:

romangram.com | @romangram_com