#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_168
-سلام عروس خوشگلم خوبی عزیزم ، چقدر ماه شدی هزار الله و اکبر، شدی ماه ، به
آرتام که با اخم نگامون میکرد اشاره کرد ؛ مامانی امشب هوای عروست و داشته باش
ندزدنش .
نگاه خریدارانه به من و آرتام گرفت وگفت:
-چقدر بهم میاین ، بچه هاتون چی بشن
از خجالت سرخ شدم ولی فشار دستای آرتام دور کمرم بیشتر شد
لبخندی زدم و بعد از روبوسی و تشکر کردم ، پذیرایی طوری بود که کسی که وارد
میشد تو دید نبود ، فرزانه جونازمون خواست که اول به اتاق برم و لباسم و عوض کنم
که منم با لبخند استقبال کردم.
آرتام جلو تر از من به سمت اتاقی رفت و خودش وارد شد ، حرصم گرفت ولی پشت
سرش وارد شدم ، نگاهی به ست بادمجونی، مشکی اتاقش کردم که با تخت دونفره
مشکی و میز نقشه کشی مشکی و قالیچه بادمجونی مشکی که کج روی سرامیکای
اتاقش قرار داشت و میز آینه مشکی که انواع و اقسام عطر های مارک روش چیده
شده بود ، پرده بادمجونی با طرح های قهوه ی ای مشکی و کتابخونه ، پر از کتابای
مهندسی واقعا نمای شیکی به اتاقش داده بود.
بدون توجه بهش که روی تختش لم داده بود ، روی مبل چرم مشکی نشستم و به
عکس بالای تخش که با تیپ اسپرت و کلاهی روی سرش مردونه نگاهش و به نقطه
ای دوخته بود، خیره شدم. با صداش به سمتش نگاه کردم که چشاش بسته و روی
تختش دمر دراز کشیده:
-نمیخوای که تا فردا صبح بشینی درو دیوار اتاق من و نگاه کنی ، الان همه با
خودشون بچه های مارو هم به دنیا آوردن
از حرفش سرخ شدم و سریع بلند شدم ، که صدای پوزخندش به وضوح به گوشم
رسید بدون توجه بهش که حالا با چشای بازش خیره خیره من و میکاوید با تمام
خونسردی ، مانتوم و درآوردم ، روسریم و درآوردم ، از عمد تا موهای فر و درست کردم
وببینه. روسریم و دوباره سرم کردم و درستش کردم . خودم وبرانداز کردم و حلقه ای
از موی فرم و روی صورتم رها کردم ، به آرایشم نگاه کردم که خدا روشکر مشکلی
نداشت . کیفم و دستم گرفتم و بدون توجه بهش به سمت در راه افتادم که با
کشیده شدن دستام نتونستم با کفشای پاشنه دارم تعادلم و حفظ کنم تقریبا تو
romangram.com | @romangram_com