#قفل_پارت_234

چشم‌هام رو که باز کردم؛ دختری رو تو قاب پنجره‌ی بارون خورده دیدم که صورت گرد و سفیدش با چشم‌های مشکیش توسط پارچه‌ای لطیف و زیبا قاب گرفته شده بود.

بارون به شیشه‌ی پنجره می‌کوبید و تصویر دختر رو می‌شست.

لبه‌های چادر رو توی مشتم فشار دادم و عمیق‌تر به تصویر خودم نگاه کردم، چقدر بهم می‌اومد.

لاله کنارم ایستاد، دست‌هاش رو دور گردنم انداخت و گفت:

- مبارکت باشه.

گونه‌ام رو بوسید و ازم فاصله گرفت، چطور حرف دلم رو خونده بود؟

دوباره به خودم نگاه کردم؛ عاشق این طراوت چادرپوش شدم.

- لاله؛ ممنون!

به شونه‌ام زد و گفت:

- بدو بخوابیم، فردا ساعت ۷ باید فرودگاه باشیم.

مگه می‌تونستم از تصویر خودم دل بکنم؟ تازه داشتم می‌فهمیدم که اون چیزی که کم داشتم چی بوده.

لاله بازوم رو کشید و من رو همراه خودش به زور خوابوند.

***

به تسبیح دونه فیروزه‌ای خوش رنگم نگاه کردم، طرح لبخند روی لبم نشست. ذکر گفتن باهاش حال و هوای عجیبی داشت.

کمی چادر سفیدم رو جلو‌تر کشیدم و به لاله که داشت کنارم نماز می‌خوند نگاه کردم.

گنبد طلایی آقا امام رضا توی آسمون تاریک مشهد می‌درخشید و همه جا رو نورانی می‌کرد. دونه‌های تسبیح رو لابه‌لای انگشت‌هام چرخوندم. دلم نمی‌اومد که نگاهم رو از خورشید درخشان روبه‌روم بگیرم.

باز هم حس می‌کردم که همه چیز دست به دست هم داده تا من به این جا برسم. اشک بی‌اختیاری که روی گونه‌ام جاری بود رو پاک کردم و به این مدت کوتاه که مثل برق گذشته بود فکر کردم.

فردای اون شبی که شیرین به دیدنم اومد، به شمال اومدم. خود طاها با ماشینش من رو آورد و برگشت.

لاله خونه‌ی مادر بزرگش رو از کدخدای روستاشون پس گرفته بود؛ کدخدایی که تو این مدت فقط امانت‌دار بود و به بهترین نحو از اون خونه نگهداری کرده بود. مادر بزرگ لاله، تکه‌ای زمین داشته که کدخدا با اختیار خودش به رعیت می‌داده و پول حاصله ازش رو به دو نیم تقسیم می‌کرده. نیم پول رو به پرورشگاهی که مادر بزرگ لاله خواسته بوده می‌داده و نیم دیگه رو هم تو حسابی برای لاله نگهداری کرده بوده.

لاله چقدر از خوبی‌های مرد پیر صحبت می‌کرد، مردی که با برگشتن لاله و ثابت کردن این که همون نوه‌ی مادربزرگه همه چیز رو بهش برگردونده بوده.


romangram.com | @romangram_com