#قفل_پارت_233
- نه.
- پس چی؟
شونهام رو بالا انداختم.
- نمیدونم!
دو طرف شونهام رو گرفت و من رو به آغوشش دعوت کرد، چقدر این روزها معتاد این آغوش شده بودم.
روی موهام رو بوسید و با لطافت گفت:
- همهی فکرها رو بریز دور... بذار زمان بگذره، مطمئنم همه چی درست میشه.
کاش حق با طاها باشه. کاش؛ زمان حلال مشکلاتمون باشه.
پاکت زیبای سفید با گلهای ریز یاس رو از دست لاله گرفتم و گفتم:
- این چیه؟
- هدیه!
لبخند زدم و گفتم:
- برای منه؟
پلک زد و کنارم روی لبهی پنجره نشست.
- بله.
آروم کاغذ کادو رو باز و به هدیهی داخلش نگاه کردم. سر انگشتهام رو روش کشیدم، لطیف و خنک بود.
به بینیم نزدیکش کردم، بوی گلاب میداد. تشکرآمیز به لاله که با لبخند بهم نگاه میکرد، نگاه کردم.
از لبهی پنجره بلند شدم، بازش کردم و روی سرم انداختمش. برای لحظهای چشمهام رو بستم و از عطر خوش گلاب سرمست شدم.
romangram.com | @romangram_com