#قفل_پارت_223

شالم رو از روی سرم برداشتم و پالتوم رو از تنم بیرون آوردم.

- خب؟

- اون کسی که اختلاس کرده بوده، آقای رجبیه.

دستم روی پالتو خشک شد. چی می‌شنیدم؟ آقای رجبی؟ چطور ممکنه؟

- این پولیه که بابا از فروش همه‌ی اموال‌مون به بدهکار‌ها داد به اضافه‌ی سود این چند سالش.

به گوش‌هام اعتماد نداشتم! حتما طاها داشت اشتباه می‌کرد. مگه میشه آقای رجبی با اون اخلاق مهربونش چنین کاری کرده باشه؟

دفترچه رو برداشتم و بهش نگاه کردم، ما به‌خاطر ورشکستگی شرکت زندگی‌مون از این رو به اون رو شد.

چطور ممکنه؟

طاها همون‌طور که دستش روی شونه‌ام بود من رو به آغوشش کشید. روی موهام رو بوسید و آروم گفت:

- حس می‌کنم تو این دنیا به هیچ کس نباید اعتماد کرد.

اعتماد؟

اعتماد؟

اعتماد؟

تلخ بود یا شیرین؟ چرا دلخوشی‌های کوچک‌مون این قدر تلخ بود؟ من خوشحال بودم که بین این همه آدم، یکی پیدا شده که دست پدرم رو گرفته یکی که میشه بهش اعتماد کرد.

برای چی؟ تنم یخ بسته بود. باور‌هام برای هزارمین بار متلاشی شده بود. چطور تونست؟ اون که این همه پول داشت؟

با صدای پر بغضی زمزمه کردم:

- چرا؟

طاها دست‌هاش رو محکم‌تر کرد، طاها بود. همین کافیه! من گرمای بودنش رو می‌خواستم.

چشم‌هام رو بستم و سکوت کردم، سکوت بهترین انتخاب بود.

***


romangram.com | @romangram_com