#قفل_پارت_222

شاهرخ به مبل تکیه داد و آروم گفت:

- بدهی پدرم به پدرت.

به مقدار مبلغ نگاه کردم و ابروهام رو بالا دادم. آقای رجبی این همه به به پدر من بدهکار بوده؟

- این که خیلی زیاده!

- اصل پول به اضافه‌ی سودشه.

دوباره به مقدار مبلغ نگاه کردم، به نظرم این موضوع عجیب بود. طاها هنوز ساکت به جمع نگاه می‌کرد، انگار می‌دونست ماجرا چیه! دفترچه‌ی حساب رو روی میز گذاشتم و گفتم:

- فکر می‌کنم اشتباه می‌کنی! بابا هیچ وقت در مورد این پول حرفی نزده بود. اصلا همچین پولی نداشت که بخواد به کسی برای سرمایه گذاری بده، اگه داشت که ما سرایدار ساختمون شما نمی‌شدیم.

شاهرخ سرش رو پایین انداخت و چند لحظه به دفترچه نگاه کرد. برای گفتن حرفی تردید داشت. یه دفعه از جاش بلند شد و گفت:

- فکر کنم اگر طاها برات تعریف کنه بهتره!

متعجب به طاها نگاه کردم و بعد به شاهرخ، یعنی چی؟! چی می‌خواست بگه که گفتنش این قدر سخت بود؟

- ببخشید، من دیگه میرم.

طاها ایستاد و باهاش دست داد.

- خوش اومدی.

شاهرخ به من نگاهی انداخت و گفت:

- خداحافظ.

قبل از این که من عکس العملی نشون بدم از خونه بیرون رفت. گیج بودم، این دفترچه حساب با این رقم درشت چی بود؟

طاها دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- بذار من برات بگم.

- بگو!

- یادته که بابا تو شرکتی حسابدار بود. یکی اختلاس کرد و شرکت ورشکسته شد، بابا هم به عنوان حسابدار کلی چک دست مردم داشت.


romangram.com | @romangram_com