#قفل_پارت_209
به پاش اشاره کرد و ادامه داد:
- درست نیست این طوری روی پاتون بایستید.
دختر که به نظر میرسید بیست و یکی دو سالش باشه، خودش رو جمع و جور کرد وگفت:
- یعنی برم؟
سرم رو تکون دادم و ناخوداگاه لبخندی به لب آوردم.
- من گوشهام یه کم تیزه... فالگوش واینستاده بودما!
طاها سرش رو پایین انداخت و دختر با کمک دیوار دوباره برگشت به تختش.
- سلام.
به لاله که وارد اتاق میشد نگاه کردم، پشت سرش شاهرخ با دسته گلی وارد شد.
لاله گونهام رو بوسید و من هم بوسیدمش. چادرش رو روی شونهاش انداخت و گفت:
- خوبی عزیزم؟
لبخندی به صورتش که با روسری کرم قاب گرفته شده بود زدم و گفتم:
- خوبم.
شاهرخ جلو اومد، با طاها دست داد و دسته گل رو به دستش داد.
- چرا زحمت کشیدید؟
شاهرخ لبخند محجوبی زد و گفت:
- خواهش میکنم، قابلی نداره. حالت چطوره؟
- ممنون، خیلی خوبم.
- خدا رو شکر.
طاها دسته گل شاهرخ رو بالای تخت گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com