#قفل_پارت_208

- تو باید استراحت کنی، همین طوری‌ هم کلی حرف زدم. من نباید بهت استرس بدم، می‌دونی که؟

دستم رو دراز کردم و آروم خط زخمش رو لمس کردم.

- بمیرم که این قدر سختی کشیدی، من خودم رو نمی‌بخشم طاها.

مچ دستم رو گرفت و پایین آورد. توی چشم‌هاش هنوز هم معصومیت موج می‌زد، یه روزی که خیلی دور بود ما سنگ صبور هم بودیم. چطور یه انتخاب، زندگی‌مون رو به این جا کشوند؟

- شاید من هم مقصر بودم!

سرم رو خم کردم و گفتم:

- تو؟

سرش رو پایین انداخت، داشت نگاهش رو ازم می‌دزدید؟ چرا؟

- من فهمیده بودم که بین تو و...

سکوت کرد، آروم سرم رو به بالشت کوبیدم. اون فهمیده بود! فهمیده بوده! خدای من!

- شاید باید به جای سکوت، کاری می‌کردم.

آره، کاش که حرفی می‌زد. کاش می‌زد توی گوشم و می‌گفت طراوت داری چه غلطی می‌کنی؟

کاش! کاش تو خونه زندانیم می‌کرد. کاش...

هزار ای کاش...

پرده کنار رفت و دختر تخت بغلی با پای گچ گرفته به سمت ما خم شد.

- بقیه‌اش رو بگید... لطفا!

من با چشم‌های گرد شده و طاها با چشم‌های ریز شده به دختر نگاه کرد. دختر که با کمک دیوار خودش رو گرفته بود از نگاه ما کمی تکون خورد، بی‌دلیل روسریش رو جلو کشید و گفت:

- خب... من... ببخشید!

لحن مظلوم و صادقانه‌اش، زیادی شیرین بود! فکر می‌کردم الان طاها بلند میشه و چیزی بهش میگه؛ اما همون طور آروم نگاهش کرد و گفت:

- بهتره شما برگردید تو تخت‌تون...


romangram.com | @romangram_com