#قفل_پارت_205
سرم رو کمی به چپ خم کردم و بهش نگاه کردم. با حالت کلافهای ملافهاش رو کنار زد و گفت:
- قرار بود مامانم بیاد پیشم؛ ولی نمیدونم چرا هنوز نیومده.
انگار که داشت با خودش حرف میزد، دوباره چیزی گفت و سرش رو به چپ و راست تکون داد.
بوی عطر رز توی بینیم پیچید، به در اتاق نگاه کردم؛ طاها با دسته گلی از رزهای رنگی تو درگاه در ایستاده بود. توی کاپشن سورمهای و شوار همرنگش با عینک طبی روی چشمش فوق العاده شده بود.
توی دلم قربون صدقهاش رفتم و عطر رزهای رنگی رو به ریههام کشیدم. میتونستم از پشت قاب عینک طرح لبخند رو توی چشمهای زلالش ببینم، چقدر یه روزی دلتنگش بودم؛ خدایا گفتم که شُکر؟
جلو اومد و دسته گل رو بالای تخت گذاشت. شاخه گل رز مشکی رنگی رو از بین بقیهی گلها بیرون کشید و به طرفم گرفت.
- سلام.
با لبخند جوابم رو داد و من هم با لبخند گل رو ازش گرفتم، چقدر این گل مشکی زیبا بود. پردهی کنار تخت رو روی چشمهای کنجکاو دختر تخت بغلی کشید و لبهی تخت نشست.
- زحمت کشیدی، خیلی قشنگه!
- قابلت رو نداره عزیزم.
گلبرگهای گل رو لمس کردم، لطیف و نازک بود.
- دیروز خیلی منتظرت بودم.
عینک طبی با فریم قهوهای سوختهاش رو از روی چشمهاش برداشت، برای بار هزارم دلم از دیدن بخیهی چشم راستش مالش رفت.
- ببخشید، دیروز یه کم کار داشتم. شب اومدم خوابیده بودی، دیگه بیدارت نکردم.
گل رو بو کشیدم و نگاهم رو به چشمهای برادرم دادم.
- کی مرخص میشم؟
- خیلی زود.
سرم رو به بالشت تکیه دادم، اون پسر ۱۵ ساله چقدر تغییر کرده بود. صدای بم ولی آرومش پر از اطمینان بود، پر از حس امنیت به خواهری که سه سال ازش بزرگتر بود.
- برام نمیگی تو این چند سال چیکار میکردی؟
نگاهم رو به گلبرگهای گل دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com