#قفل_پارت_204

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- بله، ممنون.

نگاهی به سرمم کرد و گفت:

- اگه چیزی لازم داشتی صدام کن.

- ممنون خانم امیدی.

دستی به شونه‌ام زد و رفت. امروز صبح به بخش منتقل و از اون همه دم و دستگاه‌های دور و برم خلاص شدم.

به دو تخت دیگه‌ی اتاق نگاه کردم، تخت کناریم یه دختر جوون بود که به نظر می‌رسید چند سالی از من کوچک‌تر باشه و تخت بعدی هم یه زن مسن که حالا به خواب عمیقی رفته بود.

دختر جوون نگاه من رو که دید، لبخندی زد و گفت:

- سلام.

چقدر این روز‌ها دیگران بهم لبخند می‌زدن، انگار دنیا هم داشت لبخند می‌زد! من هم لبخندی زدم و گفتم:

- سلام.

به پای گچ گرفته و سر باندپیچی شده‌اش نگاه کردم. آروم گفت:

- تصادف کردم، همین دیروز جلوی در دانشگاه‌مون... زد و فرار کرد.

- انشاالله زود خوب بشید.

موهای کوتاه فندقیش که به نظر می‌رسید رنگ کرده باشه رو داخل روسری صورتی بیمارستان فرستاد و گفت:

- ممنون، مشکل شما چیه؟

- قلب.

ابروهای پهن و کوتاه فندقی تیره‌اش رو بالا داد و با حالت متاسفی گفت:

- خدا شفا بده.

- تشکر.


romangram.com | @romangram_com