#قفل_پارت_197
کسی دستم رو محکم توی دست گرفته بود و فشار میداد، انگار که به سر انگشتهام مرفین تزریق میکرد، وجودم پر از آرامش شده بود.
آروم مژههام رو از هم فاصله دادم و به کسی که کنار تختم نشسته بود نگاه کردم، سرش پایین و موهاش توی صورتش ریخته بود.
سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو بالا آورد، نگاهم به چشمهای خوشرنگ مشکیش افتاد که توشون برق اشک پیدا بود.
آروم گفتم:
- طاها...
دستم رو بوسید و با لحن پر از احساسی گفت:
- جونم؟
دستم رو آروم از توی دستش بیرون آوردم و به صورتی که جای هیچ زخم و کبودی نبود کشیدم؛ البته به جز اون خط زخم روی چشمش!
- تو خوبی؟
سوالم پر از تعجب بود، چرا روی صورتش هیچ جای زخمی وجود نداشت؟! مگه چقدر زمان گذشته بود؟!
- خوبم قربونت برم.
دستم رو زیر چونهاش زدم و دقیقتر نگاهش کردم، من همه چیز رو بدون ذرهای کم و زیاد به خاطر داشتم.
- چند وقته من این جوریام؟
پر از محبت پلک زد و با بغض گفت:
- یه هفته عزیزم.
یه هفته؟ قطعا برای خوب شده اون زخمها بیشتر از یه هفته زمان لازمه! پلک زدم و گفتم:
- چه اتفاقی افتاده؟
چونهاش رو به کف دستم فشار داد و گفت:
- حملهی قلبی داشتی.
با ترسی ناشناخته زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com