#قفل_پارت_195

پرده‌ها هنوز تکون می‌خورد، من بودم، خدا هم بود؛ پس چرا احتشام تکون نمی‌خورد؟ به کسی که من رو می‌کشید نگاه کردم. زنی که چند سانت از من قد کوتاه‌تر بود با چادر و مقنعه‌ی سبز. چرا سر آستین‌های مانتوش ستاره داشت؟

مردی به سرعت نور رد شد و کنار احتشام که هنوز خیره نگاهم می‌کرد نشست. دستش رو روی گردن احتشام گذاشت و بعد دستش رو توی دست گرفت. چرا سرش رو به تاسف تکون می‌داد؟ چرا متاسف بود؟

زن من رو کشید، سردی چیزی دور مچ دستم تنم رو به لرزه وا داشت. مرد دیگه‌ای با لباس سبز تیره و جلیقه‌ای که روش حک شده بود police به سمت طاها رفت. چقدر چشم‌های آبیش آشنا بود! بازوی طاها رو گرفت و از روی زمین بلندش کرد، نگاه طاها هم خیره‌ی من بود. قدمی که به سمتم برداشت تا بیاد رو دیدم؛ اما مرد دستش رو گرفت و چیزی زیر گوشش زمزمه کرد که نشنیدم.

زن دوباره من رو کشید، بی‌اراده باهاش همراه شدم. مرد سفید پوشی که کنار احتشام سیاه پوش نشسته بود دستش رو روی چشم‌های احتشام کشید و چشم‌هاش رو بست. دیگه نگاهم نمی‌کرد؟

از خونه بیرون اومدیم، هوای سرد با صورتم برخورد کرد، تازه می‌فهمیدم که چقدر تنم داغه! هوا تاریک شده بود و نسیم ملایمی هم می‌وزید، صدای آژیر ماشین پلیس از صدای قارقار کلاغ‌ها بلند‌تر بود. سرم رو خم کردم و گوش راستم رو به پالتوم فشار دادم، این صدا رو دوست نداشتم! این رنگ آبی و قرمز که روی صورتم منعکس می‌شد رو دوست نداشتم! این دستبند سرد رو دوست نداشتم!

اه... چقدر چیز تو دنیا وجود داشت که دوست نداشتم! زن من رو کنار یکی از ماشین‌هایی که اون‌جا بود نگه داشت، طاها و مرد چشم آبی از خونه بیرون اومدن. دستمالی دست طاها بود و خون گوشه‌ی لبش رو پاک می‌کرد، مرد هنوز داشت چیزی رو براش می‌گفت.

کاش یکی صدای آژیر لعنتی رو قطع کنه!

صدای اذون رو شنیدم، دور و ناواضح بود؛ اما می‌شنیدم. خدا این‌جا بود؟ کنارِ من؟

برانکاردی رو از داخل خونه بیرون آوردن، کسی روش خوابیده بود که ملافه‌ی سفید روش کشیده شده بود. ملافه‌ی روی قفسه‌ی سینه‌اش خونی شده بود، بوی خون دوباره توی بینیم پیچید.

از کنار ملافه دستش بیرون افتاده بود، آستینش سیاه بود، چرا سیاه؟

رنگ بخت من بود! مثل کلاغ‌هایی که هنوز قارقار می‌کردن .

قلب من هم سیاه بود؟ پس چرا خون قرمز ازش چکه می‌کرد؟

من نفس یه آدم رو گرفته بودم! چرا نفس خودم بالا نمی‌اومد؟

برانکارد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، طپش قلب من کند و کند‌تر شد.

خون...

سیاهی...

مرگ...

ملافه...

برانکارد...

دستبند...


romangram.com | @romangram_com