#قفل_پارت_194

- وایسا سر جات!

دستش رو به سمتم گرفت و گفت:

- بدش من.

اخم کردم، اگه بهش می‌دادم چی‌کار می‌کرد؟ همین چند ثانیه پیش داشت برادرم رو می‌کشت!

با لحن آرومی گفت:

- اون خطر ناکه عزیزم...

جیغ زدم:

- خفه شو! به من نگو عزیزم!

داشت نزدیکم می‌شد، عقب رفتنم بی‌اراده بود، نمی‌خواستم دست احتشام به این اسلحه برسه که اگه می‌رسید سرنوشت من و طاها معلوم نبود.

برای ثانیه‌ای نگاهم به صورت مچاله و دردناک طاها افتاد، من درد رو به اون و خانواده‌م هدیه داده بودم! از گوشه‌ی چشم دیدم که احتشام دستش داشت به سمت کمرش می‌رفت، می‌تونستم بفهمم که پشت این نگاه آرومش چه آتیشی خوابید.

اسلحه توی دستم می‌لرزید، پرده‌ها آروم تکون می‌خورد. حرکت سریع دست احتشام به پشت کمرش باعث شد که دستم رو روی ماشه فشار بدم!

صدای شلیک تو فضا پیچید، قلبم از طپش افتاد. احتشام مات ایستاد و دست راستش که توش یه اسلحه‌ی کوچیک بود رها شد. چشم‌های گرد شده‌اش رو به من که هنوز اسلحه رو مستقیم به سمت خودش گرفته بودم خیره مونده بود. رد باریک خون از قفسه‌ی سینه‌اش جاری شد. نگاهم به دنبال خون که از بلوز سیاهش تا روی شلوار سیاه‌ترش کشیده می‌شد بود، دست راستش رو روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و با سر انگشت‌هاش سوراخی که نزدیکی قلبش ایجاد شده بود رو لمس کرد.

طاها نیم خیر شد، من اما خشک و صامت ایستاده بودم و به این تراژدی نگاه می‌کردم؛ به مرد سیاه پوش روبه‌روم که از قفسه‌ی سینه‌اش خون فواره می‌زد!

- طراوت!

احتشام این رو با صدای ضعیفی گفت و بعد به سر انگشت‌های خونیش نگاه کرد. اسلحه از دستم افتاد. من به احتشام شلیک کرده بودم!

دستش افتاد و بعد روی زمین رها شد، خون بیشتر و بیشتر می‌شد. چشم‌های بازش خیره‌ی من بود، پلک می‌زد آروم و بی‌صدا! عقب رفتم و دوباره دنباله‌ی خون رو گرفتم، روی سرامیک‌های صدفی داشت حوضچه‌ای از خون احتشام درست می‌شد. دستش رو چند بار به زمین زد، پلکش باز و بسته شد، سرش رو کمی بالا آورد، انگار می‌خواست حرفی بزنه، دهنش مثل ماهی بیرون از آب افتاده تکون می‌خورد. فقط چند ثانیه‌ی کوتاه طول کشید تا بی‌حرکت بشه، بی‌نفس بشه و چشم‌های بازش بدون پلک زدن به من خیره بمونه.

قفسه‌ی سینه‌اش تکون نمی‌خورد؛ اما خون هنوز جاری بود، خون مردی که یه روز عاشقش شده بودم از جایی نزدیک قلبش جاری بود. شاید هم از خود قلبش جاری شده بود؟

حالم عجیب بود، یه حباب بزرگ داشت من رو احاطه می‌کرد؛ مرد روبه‌روم نفس نمی‌کشید! کسی که من بهش شلیک کرده بودم تکون نمی‌خورد! نگاه گیجم تا طاها بالا اومد، از همین جا هم می‌تونستم رنگ پریده و نگاه ترسیده‌اش رو ببینم.

من هم باید می‌ترسیدم؟ مرد سیاه پوش نفس نمی‌کشید، ترس داشت؟ من بهش شلیک کرده بودم، من قلبش رو سوراخ کرده بودم. همون قلبی که تو این نصفه روز فهمیده بودم از سنگه. من این قلب سنگی رو شکافته بودم. بوی خون زیر بینیم پیچیده بود و نگاهم به نگاه خیره و بدون حرکت آدم روبه‌روم بود. چرا تکون نمی‌خورد؟ نفس نمی‌کشید؟ من هم نفس نمی‌کشیدم! از قلبش خون به روی زمین جاری شده بود؟ از قلب من هم خون جاری بود اما چرا کسی نمی‌دید؟

در با صدا باز شد، کسی دوید و بازوم رو کشید. نگاهم هنوز به دنبال خونِ جاری بود. چرا حس می‌کردم خون داره به سمت من میاد؟


romangram.com | @romangram_com