#قفل_پارت_191
از پشت پردههای ضخیمِ کرم رنگ بیرون رو نگاه کرد، چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم. نگاهم رو به در دادم تا ببینم احتشام منتظر کی بوده.
احتشام به سمت من اومد و کنارم ایستاد، در باز شد و طاها توی درگاه در ظاهر شد.
نگاهم بین اسلحهی احتشام و طاها در رفت و آمد بود، خواستم بایستم که با نیم نگاه ترسناک احتشام نشستم سر جام و نفس کشیدن فراموشم شد.
طاها پیراهن و شلوار آبی تیرهای پوشیده بود، خیلی خونسردتر از احتشام بهش زل زده بود و خیره نگاهش میکرد. انگار نه انگار که من داشتم این وسط جون میدادم.
- به به جوجه زرنگمون! خوش اومدی.
این جمله رو احتشام با تحقیرآمیزترین لحنی که میشد گفت بیان کرد و نگاه مسخرهای به سر تا پاش کرد.
طاها قدمی به جلو برداشت که احتشام سر اسلحهاش رو به طرف من گرفت.
طاها ابروی بخیه خوردهاش رو بالا فرستاد و گفت:
- از من میترسی؟
با چشم به اسلحه که طرف من گرفته شده بود اشاره کرد و ادامه داد:
- بذار طراوت بره.
احتشام پوزخند زد، عمیق و پر از محتوا. اسلحه رو طرف طاها گرفت و گفت:
- از توی جوجه میترسم؟
صدای ضربان قلبم زیر گوشم میزد، کف دستم عرق کرده بود و میلرزید، بیاختیار به پالتوم چنگ میزدم. از این معرکه داشت حالم بد میشد، من داشتم میمردم، چطور اونها آروم بودن؟ شاید هم ادای آدمهای آروم رو درمیآوردن؟
طاها یه قدم دیگه جلو اومد که احتشام اسلحه رو مستقیم به سمتش گرفت.
- فرمول رو بده.
طاها پاکت سفیدی از جیبش بیرون آورد و در حالی که بین دو انگشتش گرفته بود گفت:
- این رو میخوای؟
- بذار روی میز...
به میز بزرگ چوبی وسط مبلها اشاره کرد، فاصلهی ما با هم تقریبا ۲ متری میشد. طاها خندید، آروم؛ ولی پر از حرف.
romangram.com | @romangram_com