#قفل_پارت_190
قدمی به جلو برداشتم؛ ولی ایستادم. توی چشمهای خونسرد و یخش نگاه کردم و گفتم:
- احتشام؟
کاملا بیاراده بود، ته دلم میجوشید و چیزی بالا و پایین میاومد.
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و من تازه تونستم اسلحهی توی دستش رو ببینم، آب دهنم رو قورت دادم و گیج نگاهش کردم. اینکه اسلحه داشت عجیب بود؟
با تحکم گفت:
- بیا بیرون.
پلک زدم، قدم برداشتن برام سخت بود. زیر لب اسم خدا رو زمزمه کردم و جلو رفتم. به نزدیکی در که رسیدم بازوم رو گرفت و بیرون کشیدم، به جلو هلم داد و گفت:
- راه بیفت.
در حالی که با کمک دیوار تعادلم رو حفظ میکردم گفتم:
- چیکار میخوای بکنی؟
با سر اسلحه به جلو اشاره کرد و گفت:
- برو.
رفتم، غافل از این که بدونم چه چیزی انتظارم رو میکشه. روی مبلهای توی سالن نشستم و به احتشام که بالای سرم ایستاده بود نیم نگاهی کردم، صورتش جدی بود و نمیشد فهمید چی پشت ذهنش میگذره.
به ساعت مچیش نگاهی کرد و سرش رو بالا آورد، نگاه خیرهی من رو دید و اخم کرد.
- چیه؟
- چیکار میخوای بکنی؟
دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- عجله نکن میفهمی.
لبهام رو به هم فشار دادم و شالم رو دور گردنم محکم کردم. به عکس خانوادگی احتشام که روی دیوار بود نگاه کردم، پدر و مادرش روی مبل سلطنتی نشسته بودن و احتشام، الناز و المیرا بالای سر پدر و مادرشون ایستاده بودن.
با صدای زنگ آیفون از جا پریدم و به احتشام که به سمت آیفون میرفت نگاه کردم. بدون این که بفهمه کیه، دکمهی آیفون رو فشار داد. انگار میدونست که پشت در کیه و منتظرش بود.
romangram.com | @romangram_com