#قفل_پارت_182

- چرا؟ چرا باید بهت بگم؟

روی مبل تکی نشست و پای راستش رو روی پای چپش انداخت.

زمزمه کرد:

- چرا؟

با صدای بلند‌تری ادامه داد:

- چون من میگم!

تو یه حرکت سریع از روی مبل بلند شد، ترس توی دلم نشست و بی‌اراده قدمی به عقب برداشتم. با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند، بازوم رو گرفت و قبل از هر عکس العملی به روی مبل بزرگ خاکستری روشن پرتم کرد.

- مثل طلبکار‌ها بالای سر من واینسا!

کف دستم رو روی مبل گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کنم.

- چته تو؟ زده به سرت؟

عربده کشید:

- آره زده به سرم، وقتی کسی خــ ـیانـت می‌کنه می‌زنه به سرم!

عصبانی بود، شدید! دست راستش مشت شده بود و می‌لرزید، واقعا سر در نمی‌آوردم چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟

به موهاش چنگ زد و به عقب کشیدشون، چند تارخاکستری و سفید میون موهاش بود. دلم می‌خواست من هم سرش داد بکشم و به‌خاطر این رفتار عجیبش بازخواستش کنم؛ اما حس کردم تو این شرایط سکوت بهترین انتخابه!

انگشت اشاره‌اش رو به طرف من گرفت و با تهدید گفت:

- زیرِ زمین هم رفته باشه پیداش می‌کنم، بهش نشون میدم کسی نمی‌تونه من رو دور بزنه!

از تک تک حروف جمله‌اش انزجار می‌بارید. بند بند وجودم لرزید از این تهدیدی که تلخ بود و عجیب.

احتشام از طاها چه کینه‌ای داشت؟ طاها چی‌کار کرده بود؟

ازم دور شد، پالتوش رو از روی مبل برداشت و به کیف من که همون اول از دستم به روی زمین رها شده بود چنگ زد. در رو با صدا بست و من رو تو این اتاق خاکستری تنها گذاشت.

به اتاق نگاه کردم، مطمئن بودم فرار و رفتن از این جا غیر ممکنه. از این احتشام جدید هیچ چیزی بعید نبود! تهدیدش من رو می‌ترسوند، از فکر این که بخواد بلایی سر طاها بیاره لرزیدم.


romangram.com | @romangram_com