#قفل_پارت_181
- من؟ کسی که جون میده و جون میگیره!
باید روح از تنم با این جملهی بیروحش میرفت؟ ازش میترسیدم؟ هم آره، هم نه! حس میکردم توی بازی شطرنج کیش و مات شدم. حسم درست بود؟ من که هیچوقت شطرنج بازی نکرده بودم! گیج بودم، خیلی!
دور شد و با دور شدنش من تونستم نفس نصف و نیمهای بکشم. دستی به تهریش مرتبش کشید و گفت:
- نباید کار به این جا میرسید.
سکوت کرد، نمیدونم چقدر طول کشید تا بلاخره تونستم پاهای بیجونم رو تکون بدم و جلو برم.
- از چی حرف میزنی؟
صدام میلرزید؟ چرا؟ چه اتفاقی افتاده بود که من بیخبر بودم؟ که منِ بخت برگشته، چه خاکی به سر من شده بود؟
جواب سوالم پوزخند بود، عمیق و طولانی، حرص درآر و نفس گیر.
تحمل این جو خارج از تحملم بود، من طاقت نداشتم، دیگه طاقت نداشتم! قلبم چرا نمیکوبید؟
نگاهم کرد با چشمهای که پر از مویرگهای خونی بود.
- فقط بگو طاها کجاست؟
- من؟ من از کجا بدونم؟ مگه ندیدی من در به در دنبالش بودم؟
دوباره پوزخند، دوباره پوزخند.
یکی به معدهام چنگ زد وقتی صدای احتشام رو شنیدم.
- مگه میشه خواهر از برادرش خبر نداشته باشه؟
آره، منِ خواهر، منِ بخت برگشته، از برادرم خبر نداشتم. لعنت به من... لعنت!
- من ازش خبر ندارم! نمیفهمی؟ نمیبینی؟ اصلا تو چیکار با طاها داری؟ این رفتارها چیه؟
صدای بلندم دست خودم نبود، پر از تشویش بودم، پر از نگرانی.
بیتوجه به جلز و ولز من، با آرامش گفت:
- آخرین بار کی دیدیش؟
romangram.com | @romangram_com