#قشاع_پارت_93

امیرعباس-حاجی در می زنی میگی یا الله سرتو میندازی پائین میای داخل؟!اون خانم که سنگ بخش زنان و ورود آقایان ممنونُ به سینه می زنه شما رو مرد نمی بینه؟!
ملیح مامان-امیرعباسم مادر..ای خــدا،تو چرا اینطوری می کنی..
امیرعباس-مادر یه لحظه اینجا بمون من برم اینا رو راضی کنم شب بمونم...
«مسکن منو به خواب فرو برد...با صدای امیرعباس بیدار شدم» هونیا..هونیا جان.. «ناله وار جواب دادم و گفت» میگن باید بچه رو شیر بدی!
ناله وار بدون اینکه چشم باز کنم گفتم:
-نـه
امیرعباس-پاشو ببینش،نمی خوای پسرتُ ببینی؟!ببین چقدر پسرمون خوشتیپِ! (پسرمون؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!) قربونش بشم از الأن معلومه چه پسری میشه..
چشامو باز کردم دیدم بچه تو ب*غ*ل امیرعباسِ،خیلی کوچولو بود لای پتوی فیروزه ای رنگ پیچیده شده بود،بچه ی امیرحسام بود..!تموم صحنه ها دوباره یادم افتاد،قیافه ی امیرحسام از جلوی چشمام دور نمی شد،خودش مرد و پسرش مون،بچه ی اونه...با بغض و صدای لرزون گفتم:
-نمی خوام!
امیرعباس یکه خورده گفت:
امیرعباس-چی؟!هونیا چی میگی؟!!

romangram.com | @romangram_com