#قشاع_پارت_81
صدای ملیح مامان اومد که گفت:
ملیح مامان-امیرعباس!بذار یه کم فکر کنه بهش وقت بده
امیرعباس-سه روز دیگه وقت زایمانشِ اون بچه باید با اسم من شناسنامه بگیره..
ملیح مامان-بابات همه چیزُ جور می کنه،هونیا فقط سردرگم شده..
امیرعباس-سردرگم نیست لجبازه،خیال کرده من بیخیال میشم بره با هر کسی که عشقش میرسه؟!که بچه ی داداشم تو دستای ناپدری بزرگ بشه؟!بچه است نمی فهمه که فقط خودش نیست،کِی کـِی نداره بارشو زمین بذاره بره دنبال آرزوهای سوخته اش،یه لحظه به مادر بودنش فکر نمی کنه فقط حرف خودشو می زنه انگار من دوست ندارم که با زن ایده آلم باشم فقط اونه که منو نمی خواد،اینجا یه مسئله ی مهم هست و اون بچه است که ناخواسته و اشتباه اومده ولی نباید زندگیشُ خراب کرد من دارم چشمامو به هر خواسته ای می بندم چرا اون نباید اینو درک کنه؟!
ملیح مامان-می ترسه امیرعباس؛ اون هنوز بیست سالش هم پر نشده،تو از هیچ چیز خبر نداری نمی دونی که این دختر بیچاره داره پاسوز په کسائی میشه!
امیرعباس-خبر دارم ولی تا ابد نمیشه روی این قضیه اصرار کرد..ملیح مامان در اتاقشو نبند می ترسه..
ملیح مامان-آخه داریم حرف می زنیم می ترسم بیدارش کنیم!
امیرعباس-شما هم برو بخواب من بیدارم باید به کارهای شرکت رسیدگی کنم..
ملیح مامان-تو هم پاسوز سنت هائی می دونم..
romangram.com | @romangram_com