#قشاع_پارت_80

-امیرعباس؟ «سریع سرشو آورد بالا و گفتم» نمی تونم بلند بشم کمکم می کنی؟
پا تند کرد و رسید بهم آرنجمو گرفت و آروم بلندم کرد و دمپائی هام رو جفت کرد و به کمکش از رو تخت بلند شدم و ژاکتمو داد بهم و گفت:
امیرعباس-تنت کن دستات یخ کرده،روسریتُ هم بکش جلو از سرت افتاده...
روسریمو جلو کشیدم ولی همینطوری موهام دورم ریخته بود،امیرعباس قدم هاش بلند بود بهش نمی رسیدم و راه رفتنم با کمر دردم مشکل شده بود،دیوار رو می خواستم بگیرم ولی باید دستمو یه جا گیر می دادم،امیرعباس که دو سه قدم باهام فاصله داشت ایستاد تا بهش برسم..نگاه نیازمندمو بهش انداختم برگشت طرفم قبل اینکه آرنجشو نزدیکم کنه دستمو دور آرنجش قلاب کردم و وزنمو روش انداختم..ده قدم که سالنُ طی کردیم گفتم:
-امیر.. «نفس زنان گفتم» من یه قدم هم دیگه نمی تونم بردارم کمرم خیلی درد می کنه..!
امیرعباس-چند قدم دیگه اتاقته ها..خیله خب بشین خستگیت در بره میریم...
***
نه فایده ای نداشت نمی تونست منو با منطق و دلیل هائی که میاره قانع کنه بازم حرف خودمو می زدم برام سخت بود که طی چند ماه حالا با سومین برادر باشم خوب نمی تونستم قبول کنم امیرعباس برام حکم پسر عمو رسولُ داشت و بس..عین داداشم می دیدمش نمی خواستم باهاش زندگی کنم من اگر قرار بود با کسی هم زندگیمو ادامه بدم می خواستم با کسی باشم که سنش بهم نزدیک تر باشه،که منُ درک کنه مثل امیرعباس بهم امر و نهی نکنه باهاش کنار نمی اومدم عاصی شده از در اتاق رفت بیرون روی تخت دراز کشیدم..حالا که روزای آخر بارداریم بود می فهمم چند ماه پیش که اونقدر غر می زدم و می گفتم «سخته» اون موقعه آسون بود الأن خیلی سخته،خسته شدم تمام تنم خسته است...
صدای ملیح مامان اومد که گفت:
ملیح مامان-امیرعباس!بذار یه کم فکر کنه بهش وقت بده
امیرعباس-سه روز دیگه وقت زایمانشِ اون بچه باید با اسم من شناسنامه بگیره...

romangram.com | @romangram_com