#قشاع_پارت_78
امیرعباس-آره،اومدم هم افسار توی افسارگسیخته رو بگیرم هم این بچه ی زبون بسته رو که تو با افکارت می خوای بدبختش کنی رو...
پریدم تو حرفش و گفتم:
-افکار من یا تو..؟!آقا عمو..مردی عمو بمون و پدری کن!
امیرعباس-مردَم؟!عمو بمونمو پدری کنم؟! «سری تکون داد و اخمی از گنگی کرد و گفت» واضح حرف بزن جوابتو بدم!!؟
-من زنت نمیشم امیرعباس،اسم دو تا برادرات اومد روم نمی خوام اسم تو هم بیاد «با کمی تردید گفتم» مثل همین حالا زندگی می کنیم،همه خونه ی عمو رسول با هم،بچه ام زیر چشم شما بزرگ میشه...
امیرعباس-می خوای تو خونه ی من باشی،من ببینمت با همون سر و وضعی که تو می گردی،صداتو بشنوم،خرجتُ بدم،بچه اتو تو ب*غ*لم بزرگ کنم،هواتو داشته باشم ناز کردنتو ببینم و دلم نلرزه مگه من کوه سنگم؟!یا با عصمت و طهارت به دنیا اومدم خودم خبر ندارم؟!
با صدای لرزون و چشمای خیسی که اشکامو با پشت دست پس می زدم با لبهای برگشته گفتم:
-امیرعباس..من..من زن سبکی نیستم..که..که اینطوری حرف می زنی..من ..من برای تو کی ناز کردم؟!
امیرعباس عاصی شده گفت:
امیرعباس-چرا حرف منو نمی خونی؟!چرا هر چی دلت می خواد می شنوی؟!بالا سر تو باید یه مرد باشه،خودت مگه نگفتی سر خاک امیرحسین پسرخاله ام بهت خط می داد؟!غلط می کنه هر کی به ناموس من چشم بدوزه و فکر و خیال داشته باشه..من باید بالا سرت باشم اینجا اروپا نیست که تو مجرد بچه بزرگ کنی و کسی هم نگه خالو خرت به چند من...اینجا یه کشور سنتیِ اینو می فهمی؟!واسه من گریه نکن سرمو می کوبونم توی این دیوارهای لامصبا..حالت الأن بهم می خوره..با توأم هونیا!
-من نمیخوام..
romangram.com | @romangram_com