#قشاع_پارت_77

امیرعباس جدّی و با جذبه گفت:
امیرعباس-کجا؟!خونه ی بابات که راهت نمیده؟!یا خونه ی امیرحسین که دیگه به نام منه؟!کجــا؟!!
-خونه ی عمو رسول!
امیرعباس-هـــان!خونه ی عمو رسول؛بعد عمو رسول هم می ذاره تو همینطوری جلوی پسر مجرد و جوونش راه بری و زندگی کنی و بچه داری کنی و انگار نه انگار آره؟!خرج تو رو کی بده؟خرج بچه اتو کی بده؟عمو رسول هان؟عمو رسولت دو تا زن داره بسته سومی پیشکش!
لبهامو روی هم فشردم تا محکم باشم ولی با صدای لرزون گفتم:
-با من اینطوری حرف نزن امیرعباس..
اونم با حرص گفت:
امیرعباس-چطوری باهات حرف بزنم فدات شم؟!من اون چشمی رو که به ناموسم بیفته رو از حدقه بیرون می کشم و تو ناموس منی و زیر دست خودم می مونی؛امیرحسین که مرد چرا اومدم؟!هان؟!جواب بده..
با حرص و همون لحن سابق گفتم:
-که بیای زنشو صاحب بشی!
با حرص بیشتر از من تو چشمام دقیق شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com