#قشاع_پارت_243
امیرعباس روشُ ازم برگردوند و لبه ی تخت نشست و آرنج هاشُ روی سر زانوهاش
گذاشت و پنجه هاشو به پس سرش فرو برد و دقلیقی بینمون سکوت حکم فرما شد و
آروم گفت:
امیرعباس تو داری بهونه می یاری چون از هم دور شدیم،دلت تنگ شده... -
با حرص گفتم:
من مثل تو نیستم -
امیرعباس نگام کرد و گفت:
آره..تو بدتر از منی منم بدتر از تو..داری هر دومونو از بین می بری چرا از من -
دوری هونیا هر چقدر که بیشتر کنارمی انگار دورتری اون موقع خونه ی آقاجون
اونقدر بیشتر با من بودی الأن..از صدتا غریبه بدتری..چرا اذیت می کنی؟چرا نمی
ذاری هر دومون آرامش داشته باشیم همش دعوا و جر و بحث،بهونه دلیل
romangram.com | @romangram_com