#قشاع_پارت_234
عرشیا دیدم همتون غیبتون زده مم دارم از گرسنگی می میرم و بوی این قرمه سبز ی هم -
داره کلافه ام می کنه،خودم دیگه کمر همتُ بستم که سفره بندازم
هدی الحمدا... کار کردن تو رو هم دارم می بینم! -
عرشیا من کمکت نمی کنم؟!نمک دستم چشمتُ بگیره هدی... -
از »!؟ امیرعباس کو « اون دو تا رو به حال خودشون گذاشتم و به هال سرکی کشیدم
محدوده ی آشپزخونه بیرون اومدم که طرف اتاقا رو ببینم،تو اتا ق یعنی؟!در اتاق که با ز
اگر تو اتاق باشه در رو می بنده..کجا رفته؟شاید تو اتاق اینو ر به طرف آشپزخونه رفتم
و روی اُپ ن خم شدم تا داخل اتاق کنار آشپزخونه رو ببینم..نه اینجام نیست چی شد؟!..نره
بیرون!؟حالا چرا گذاشته رفته مگه چی شد؟!مهران که هنوز بهش حرفی نزده..باز نکنه
رفته فکراشو بکنه؟!از روی اپن برگشتم که صورتم محکم خورد به یه چیزی اونقدر
محکم که تعادلمو از دست داد و توسط یکی گرفته شدم که نخورم زمین...
romangram.com | @romangram_com