#قشاع_پارت_233

هدی دم هم اومد بیا سفره بندازیم.. -
از اتاق اومدم بیرون نگام به ملیح مامان افتاد که تا مهران رو میدی رنگش عوض می
شد،عمو رسول هم ادعای بی خیالی می کرد اما..نه این حال و رو ز بی خیالی
نیست..!رفتم تو آشپزخونه و دیدیم بیچاره عرشیا داره ظرف و ظروفامو میاره با خجالت
گفتم:
وای عرشیا ببخشید تو رو خدا... -
عرشیا با تعجب نگام کرد و گفت:
عرشیا چرا؟چیکار کردی مگه؟! -
شاکی گفتم:
کاری نکردم که توأم،داری کمک می کنی رو می گم -
عرشیا لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com