#قشاع_پارت_209

امیرعباس عین یه پلنگ زخمی رو سرم خیمه زد و با اون چشمای سیاهش که در احاطه ی سرخیِ سفیدی چشماش قرار گرفته بودن به چشمام نگاه کرد و گفت:
امیرعباس-پس خرت از پل گذشت آره؟!منم ولت می کنم بری؟مهران که اومد بابا هم دیگه نمی تون بگه حق نداری برگردی منم می رم خونه ی بابام آره؟!سورن چی می شه؟سورن به کی می رسه؟!
بند دلم پاره شد و با بغض گفتم:
-امیرعباس!
امیرعباس-به جدی پدری،سورن هم الأن خونه ی بابابزرگشِ...می مونه تو و این دل صاحب مرده ی من...
با گریه گفتم:
-امیرعبـــاس!!سورن پنج ماهشه!
امیرعباس با چشمای و*ح*ش*یش توی چشمام نگاه کرد،ازش ترسیدم..برای اولین بار بود که از پناهم می ترسیدم..حس کردم بازی رو باختم که اونطوری زیر دستش هق هق می کنم!دستمو جلوی چشمام گرفت،پشت دستمو ب*و*سید و پسش زدم،گرفتم و گفت:
امیرعباس-عقدت می کنم...

-تو بخوای هم من دیگه نمی خوام بعد چهار پنج ماه هنوز آرامشتون ادامه داره آقا؟!

romangram.com | @romangram_com