#قشاع_پارت_201

سر بلند کرد و به پشت سرم نگاه کرد،برگشتم دیدم امیرعباسِ..با مهران دست داد و مهران کشیدش طرف خودش انگار هنوزم امیرعباس باهاش سرسنگین بود،از مهران جدا شد و نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
امیرعباس-زودباش باید برگردیم،سورن تنهاست..یه لحظه مهران سریع سرشو آورد بالا و به امیرعباس نگاه کرد ولی امیرعباس بی توجه رفت و نوبت عرشیا شد..سرش به زیر بود،سری تکون داد و گفت:
عرشیا-عمو همیشه می گفت «یه کار نکنید بعد روتون نشه تو صورت کسی که بی گ*ن*ا*هه نگاه کنید...» روم نمی شه مهران...
مهران-بذار کنار این حرفا رو...
بابا-مهران بابا باید یه سری مراحل قانونی طی بشه ..باید برگردی...
مهران-می دونم بابا..البته اگر ملیحه خانوم و عمو رسول شکایت نکنند برمی گردم...
بابا مهراد-من با عمورسولت حرف می زنم.. «مهران سر به زیر انداخت،رنگش خیلی پریده و زرد بود،خسته و بی رمق بود..عرشیا زیر آرنجشو گرفت انگار فهمید حالش داره کار دستش می ده،مهران لبخندی کوتاه زد و بابا گفت» خیلی خسته ای بابا؟
مهران-بابا...به عمورسول بگو...بگو...منو به دامادی نه...به نوکری دخترش قبول کنه...خطا رفتم می دونم...به قرآن پاشَم..پاشَم بابا...
بابا مهراد شونه اشُ ب*و*سید و گفت:
بابا-می دونم
مهران-بگو از..جون نداشته ام..براش ما..مایه می ذارم..

romangram.com | @romangram_com