#قشاع_پارت_194

خلاصه لباسامو عوض کردم و سورنُ پیش زن عمو گذاشتیم و رفتیم دادگاه..همه رج به رج نشسته بودن انگار محکمه ی الهی بود و قیامت شده بود..چه حال خرابی داشتیم،امیرعباس اونقدر عصبی بود که از صبح صد بار باهام بحث و دعوا کرده بود...عرشیا هم که صُمُّ بُکم حرف نمی زد و همه چشم دوخته بودن به مهران که از شدت مریضی توان ایستادن نداشت..صدای هق هق گریه ی مامان یه سره از صندلی عقب می اومد..من و هدی دست همدیگرُ گرفته بودیم و زیر لب دعا می کردیم..عمو رسول هم برعکس همیشه عصبی بود،ملیح مامان که کارد بهش می زدی خونش در نمی اومد،لعیا نیومده بود حتما طاقت نداشته بود که نیومده بود...
-پاتو تکون نده..
به امیرعباس نگاه کردم که دستشو روی زانوم گذاشته بود تا نگهش داره...اصلا حرفاشو نمی شنیدم،مدارکی که بود،جواب آزمایش ها و تحقیقات پزشک قانونی صحنه ی جرم دوباره تکرار شد و وکیل هر دو خونواده شروع به صحبت و دفاع و ارائه ی مدارک و ... کردن..من فقط به مهران نگاه می کردم که شبیه سرطانی ها شده بود و عین اینکه سر قبرش نشسته باشم عین ابر بهار اشک می ریختم..زیر لب دعا می کردم که تحقیقات پزشک قانونی حداقل فرجی رو برامون بسازه...دست امیرعباس که روی زانوم بود رو توی دستای سردم گرفتم بهم نگاه کرد توی اون لحظه می خواستم دست های حمایت یکی توی دستم باشه اما امیرعباس عصبی تر از این حرفا بود،دستشو از تو دستم کشید بیرون و دست به سینه شد...سرم به شدت درد می کرد اگر حکم به علیه مهران باشه چی می شه!؟یعنی خیلی لطف کنند براش حبس می بریدند که خیلی بدتر از قصاصِ؟یعنی خونواده ی شریعتی دلشون می یاد این موجود نحیفُ قصاص کنند؟!
نمی خوام حکمو بشنوم دستمو دو طرف گوشم گرفتم و خمیده شدم و آرنج هامو روی زانوم گذاشتم..زیر لب صلوات فرستادم،می گفتن هیچ چیز بالاتر از صلوات نیست از اعماق قلبم صلوات فرستادم..اللهم صل علی محمد و آل محمد...یاد خاطراتمون افتادم،من از همه کوچیک تر بودم وقتی می رفتیم تو باغ پدربزرگ امیرعباس و قرار بود بریم اونور رودخونه همه می دویدند و می رفتند ولی من طبق معمول می ترسیدم و گریه می کردم که منم ببرید...بین همه ی اونا دل دو نفر برام می سوخت،اولی امیرحسین بود و دومی مهران..امیرحسین می گفت:
امیرحسین «چرا گریه می کنی؟خیله خب،مهران...؟!»
مهران هم تو جواب می گفت
مهران «باز نُنُر من داره گریه می کنه؟بیا بیا بپر رو کول داداشت که آخر هم بیخ ریش خودمی،می ترسم پس فردا هم بزرگ بشی به خاطر نُنُر بودنت بندازنت رو سر خودم»
امیرحسام «مال بد بیخ ریش صاحابش»
امیرعباس «عروس هیچکس که نمی شه ولی من می خوام به فرزندخوندگی بگیرمش»
منم با اخم می گفتم
«من بابا دارم،برو بابای یکی دیگه شو»

romangram.com | @romangram_com