#قشاع_پارت_187

اخمی کردم و گفتم:
-ما که از بابامون دیگه محبت نمی بینیم،طفل معصوم داداشم هم که اونجاست،می مونه شوهرم از اونم نبینم!؟
مامان-خدا رو شکر کن که تو رو قبول کرده..همین که زیر بال و پرت رو گرفته کلی حرفه عاشقی پیشکش..
-نه به اون دایره ی دنبکت که خوشگلی و خانمی نه به این صغری و کبری چیدنت که منو عاشقیمو پیشکش می دی...
صدای زنگ در اومد و مامان رفت درُ باز کرد و گفت:
مامان-امیرعباسِ..
به سورن نگاه کردم هنوز داشت منو نگاه می کرد آروم زمزمه کردم:
-
گاهی آدما عاشق می شن اشتباهی
دست دل رو می شه می بینی تو بی گ*ن*ا*هی
اشتباهی دل اسیر دو تا چشم های سیاهشه

romangram.com | @romangram_com