#قشاع_پارت_185

-نه حواسم هست «با هدی و لعیا روب*و*سی کردم و گفتم» سلام برسونید
اونا رفتن و مامان گفت:
مامان-جای اینکه لب اون پنجره بشینی و به حیاط خشک و برهوت زل بزنی بیا این بچه رو بخوابون که از وقتی رفتی یه سره گریه کرده تا حالا...
-شیر خشکُ بهش دادی؟
مامان-آره ولی مگه می خورد؟!همش دو قلوپ می زد بقیه رو تف می کرد بیرون..همینطوری شیرت رو ندی بهش ها،هوا گرم بوده اول یه کم شیرتُ بدوش بعدا بدش... «سری تکون دادم و مامان گفت» با امیرعباس حرف زدی؟
-سر مهران؟
مامان-سر خودت!یه لنگه هوا نگهت داشته هونیا چرا عین کبک سرتو کردی زیر برف؟کم حرف پشتتونِ؟!
-باید یه موقعیت مناسب پیش بیاد بذار دادگاه مهران...
مامان پرید تو حرفم:
مامان-اگر اتهامش ثابت بشه و امیرعباس ولت کنه چی؟!
عصبی به مامان نگاه کردم،راست میگه ها..نه مگه الکیِ که ولم کنه؟!خودش گفت که شرایطمو کنار می ذاره و به من فکر می کنه..اون برای سه ماه پیش بود که داغ بود،حالا چی؟!الأن هم از من سرد نشده یعنی ممکنه به خاطر مهران باشه که منو عقد نمی کنه؟!که اگر قطعا من قاتل برادرش باشم صیغه راحت تره براش که جدا بشیم...پس سورن چی؟!سورن چیه می گی بگو پس این دل وامونده چی؟باز شروع شد یه روز خوش به من نیومده...

romangram.com | @romangram_com