#قشاع_پارت_172
-آخ آخ خداجــون..
امیرعباس نگران اومد طرفم و گفت:
امیرعباس-چی شده؟
تا خواست دستشو بهم نزدیک کنه دستشو پس زدم خواستم خودمو نگه دارم و گریه نکنم ولی مگه می شد؟!بغض می اومد توی گلوم و با ضجه های وحشتناک از گلوم خارج می شد..امیرعباس اومد منو گرفت که پسش زدم باز دستامو گرفت که این دفعه جیغ زدم:
-ولــم کن..می خوام برم..
امیرعباس-هونیا..هونیا اذیت نکن..
-تو چرا..تو..تو چرا اذ..اذیتم می کنی؟..نامر..نامردی..کردی..بهم...
از دست و پا زدن خسته شدم،محکم تو ب*غ*لش گرفته بودتم و خسته تر از من گفت:
امیرعباس-چرا اینطوری می کنی؟!چرا امان حرف زدن نمی دی؟!می برّی و می دوزی که به کجا برسی؟!خسته ام کردی هونیا..آروم بگیر بذار زندگیمونو بکنیم..من کی گفتم نمی خوامت؟1کی گفتم برو که داری لباس می پوشی بری؟!ساعت دوازده شب کجا بری هونیا؟
با ضجه گفتم:
-برم..بمیرم..برم به جهنمی که..همه راحت بشن...
romangram.com | @romangram_com