#قشاع_پارت_171
-منو بلاتکلیف نذار دارم دیوونه می شم..
امیرعباس از جا بلند شد و گفت:
امیرعباس-گفتم پاشو دست و صورتتُ بشور بیا شام بخور..!
تا روش رو برگردوند که بره از روی تخت پریدم پائین و از پشت ب*غ*لش کردم،تو جاش ایستاد و مابین کتفشُ ب*و*سیدم و با بغض گفتم:
-امیرعباس!
آروم و آهسته گفت:
امیرعباس-هونیا بچه بیدار می شه گ*ن*ا*ه داره!
-به درک دوباره می خوابونمش،چرا اینطوری می کنی امیر؟دیگه نمی تونم به خدا نمی تونم امیرعباس..به هر کی وابسته می شم ازم دور میشه تو نه..نه..امیرعباس..من به تنهائی نیستم این بار سورن هم هست..! «امیرعباس دستمو از دور کمرش جدا کرد و منم با حرص زدم به پشتش و جیغ زدم» اگر نمی خواستی چرا وارد زندگیم شدی؟چرا بهم محبت کردی که بهت وابسته بشم؟چرا اونقدر تو گوشم خوندی که سهم توأم،میراث توأم،مال توأم.. «با ضجه گفتم» همه ی کارات گفتن که دوستم داری..
با گریه روی زمین نشستم و امیرعباس همینطوری نگام کرد و سورنُ تکون داد تا ساکت بشه ولی سورن بی نهایت بلند و با قدرت گریه می کرد..در اتاقُ باز کرد و صدا زد:
امیرعباس-لعیا..؟لعیا بیا سورنُ بگیر.. «زانوهامو تو ب*غ*لم گرفتم و سرمو رو زانوم گذاشتم و بازند و شکسته اشک هامو با ضجه و شونه های لرزون به محیط اعلامی می کردم،امیرعباس بازوم رو گرفت و گفت» بلند شو،رو سنگ سرد می شینی بدنت سرما می خوره..
بازوم رو از تو دستش کشیدم بیرون و از جا بلند شدم و شلوار جینمو از تو کمد آوردم بیرون و خواستم مانتومو از رگال بکشم بیرون باز خودمو تا کش دادم جای بخیه ام تیر کشید،از درد دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com