#قشاع_پارت_169

-بی انصاف تر از تو خدا انسان نیافریده!
بعد هم از جا بلند شدم و اومدم تو اتاق..
عرشیا-چرا موبایلتو جواب نمی دادی این دختر بدبخت دق مرگ شد!صد بار لباس پوشید و به زور نگهش داشتیم،امیرعباس تو که بی فکر نبودی!
امیرعباس با صدای گرفته گفت:
امیرعباس-باید فکر می کردم،باید تنها می بودم..چرا دارید به بچه آب می دید؟!؟!
هدی-آب نیست،یکم عرق نعناست..اونقدر با گریه و استرس به بچه شیر داده که دلپیچه گرفته!
امیرعباس-بدش ببینم..جــان؟دلت درد می کنه؟!الهی قربونش برم..چرا نبردینش دکتر؟!
هدی-گریمچر دادیم،عرق نعنا هم دادیم الأن بهتر شده دیگه گریه نمی کنه،فقط همینطور نق نق می کنه تا اون ب*غ*لش که اون هم اونقدر گریه می کنه تا این بچه هم به گریه می افته..
عرشیا-پاشید یدگه امیرعباس هم اومد ما بریم..
لعیا-من می خوام بمونم!
هدی-منم می مونم!

romangram.com | @romangram_com