#قشاع_پارت_168
به سورن که انگار از قحطی اومده نگاه کردم و گفتم:
-بیچاره ملیح مامان چقدر دندون رو جیگر گذاشت تا تحمل کنه،اگر من بودم پدرِ حق الناسُ در می آوردم..!
لعیا سر سورنُ نوازشی کرد و گفت:
لعیا-همش تقصیر منه،من شدم همون دیوونه ای که سنگ انداخت تو چاه و هزار تا عاقل نتونستن سنگُ از چاه دربیارن..من تموم روزا رو شبِ سیاه کردم..مهران قاتل نیست من قاتلم،قاتل امیرحسام منم که بهش گفتم «بیا ببین سنگ کسی رو که به سینه می زدی،رفیق شفیقت که معرفتش شده بود علت سینه زدنت براش ببین با خواهرت چیکار کرده...» من می دونستم مهران ترکم نمی کنه فقط کور شده بودم،عشق رنگیِ پسری که مهران داد می زد و قسم می خورد که عوضیِ منو کور کرده بود..مهران هزار برابر سَر داشت ازش فقط پول نداشت..!من همه رو به یه لحظه ی دنیا فروختم به خاطر پول عشقمو..برادرمو..زندگی یه دختر بی گ*ن*ا*هو..زندگی خودمو..بچه ی برادرمو...همه رو ویران کردم،من اصلا دارا رو دوست نداشتم فقط پولش چشممو گرفت،مهران منو جری کرد..ترسیده بودم خیلی ترسیدم که انتقام گرفته باشه نفهمیدم انتخاب کرده نه انتقام..و اینو لحظه ای فهمیدم0 که تو حامله بودی و زخمی وولی من نه،وقتی امیرحسام مرده بود و مهران تو زندان بود انگار همه ی اتفاقا یه پتک توی سرم بود!وقتی دارا گذاشت و رفت به ریش من و تو و مهران خندید فهمیدم مهران کجا و دارا کجا!!منو باید قصاص کنند مهران بی گ*ن*ا*هه من تعصبیش کردم من زهر خشمشو تو جام صبرش ریختم،می دونستم نمی ذاره دست احدی بهم برسه ولی به جواب خواستگاری دارا بله گفتم... «سر به زیر انداخت و بعد چند ثانیه با بغض و صدای لرزون گفت» نمی دونم چقدر این حرفا رو باید توی خونه تمون به مادرم بزنم تا مجاب بشه که مهران بی گ*ن*ا*هه..بابا حداقل حرفام رو شنید ولی هونیا من می خوام که همه ی اونائی که مهرانُ مقصر می دونند خرفامو بشنوند..من می دونم که نمی تونه قاتل باشه امیرحسام برادر من بود،نیمه ای از جون من بود،هم خونم بود،از رگ و ریشه ام بود،خدا شاهده که نمی خواستم خار تو پاش بره..اون بیرون هر کی ماجرا رو بشنوه می گه «چه خواهریِ که دلش برای متهم به قتل برادرش می سوزه و طرفداریشُ می کنه!؟» ولی نمی دونند که متهم به قتل برادر من حتی تو اوج عصبانیت هم خودشو می زنه نه کس دیگه ای رو... «من و هدی هر دو با هم دست روی شونه های لعیا گذاشتیم و لعیا با گریه ی بیشتر گفت» ببخشید..ببخشید..تقصیر منه..تقصیر منه...
هدی-لعیا!کافیِ که تو به مهران بگی که چه نظری بهش داری تا جون بگیره،اون داره توی زندان جون به سر می شه..!
لعیا-نمی تونم ببینمش،طاقت ندارم..
-من فردا می خوام برم،با من میای؟
هدی-ولی هونیا،مهران قسمت داده!تازه این همه راهُ با بچه کجا می خوای بری؟!
-خیلی دلم براش تنگ شده می خوام ببینمش..
هدی-پس منم باهاتون میام...
اون شب امیرعباس تا ساعت یازده شب نیومد باز من مرغ سر کنده شده بودم،عرشیا یه سره غر می زد که چرا باهاش جر و بحث کردم که حالا اینقدر بی تابیشُ کنم..نه موبایلش رو جواب می داد نه زنگ می زد تا خود ساعت یازده اونقدر عین بچه هائی که مامان و باباشون دیر می کنند گریه می کنند گریه کردم..اعصاب همه صرفا داغون بود..امیرعباس که کلید انداخت و اومد تو و جمعُ دید اول یه نگاه کرد و من با همون چشمای خیس با لحنی عصبی گفتم:
romangram.com | @romangram_com