#قشاع_پارت_166
بابا مهراد-تو زن امیرعباسی..
مامان اومد،با گریه مامانُ نگاه کردم و مامان رو به بابا گفت:
مامان-بــهزاد..!بهزاد جان!!آروم ترو خدا آروم تر..آبرومون رفت..
بابا آروم و عصبی گفت:
بابا مهراد-تو داری راهی رو میری که تن منُ می لرزونه..آدم باش،آاادم هونیا آددم!! «بابا رفت بیرون و دورتر که شد گفت» حنـانه؟
مامان-هونیا،عزیزم..عزیزم به فکر ما هم باش،به فکر بچه ی یتیم و صغیرت...
مامان سریع رفت بیرون و بعد صدای خداحافظی شون اومد و مامان اینا هم رفتن؛صدای عرشیا اومد که گفت:
عرشیا-تو کجا؟! «نمی شنیدم صدای کیه ولی حتما هدی بود،عرشیا گفت» جای رفتن برو تو اتاق سراغ خواهرت یکم آرومش کن..
ملیح مامان-بهتره ما هم بریم،امیرعباس که رفت،بجه رو هم که چهله اشُ گرفتیم..
عمو رسول-هونیا که هست..!
ملیح مامان-تو می تونی باشی آقا رسول ولی من می رم..لعیا؟
romangram.com | @romangram_com