#قشاع_پارت_165
برای اینکه حرصشو دربیارم با گستاخی تموم گفتم:
-اول اینکه ولم کن.. «درحالی که سعی می کردم از چنگالش دربیام می گفتم» دارا خوب شناخته بودتت،خوبه این رسمو گذاشتن وگرنه کار تو چی می شد؟!چطور توی این موقعیت ها یادت نمی ره که ما قاتلیم،ما امیرحسامُ کشتیم ولی بیرون از این اتاق شمشیر از رو می بندی و نعره می زنی که داداشم حتما و قطعا قاتلِ،می تونی... «وای هونیا ساکت شو سلیطه بازی بسته الأن سکته می کنه الأن توی دستاش مچاله ات می کنه چرا پا رو دم شیر می ذاری بمیری ایشالله که لال مونی نداری این همه بلا سرت اومده هنوزم سرت به سنگ نخورده که آدم بشی و با کسی که هم قد و قواره ات نیست دهن به دهن نشی..حالا ولت کنه چی بدبخت بی نوا؟!امیرعباس حداقل تو رو بیشتر از آدمای بیرون که عزیزاتن می خواد..تو تنها امید مهران و بابا مهرادی که حداقل برای مهران تقاضای قصاص نکنند...توی صورتم چنان داد می زد که تنم عین بید می لرزید و اشکام عین سیل جاری بود،هر کدوم از رگ های گردنش دو سه میلی متر ورم کرده بود،هر آن می ترسیدم رگ های گردنش پاره بشه..دلم می خواست متوقفش بکنم با هر ابزاری با هر انگیزه و هر کاری که از دستم بر می آد..باز یه کاری انجام دادم و وسط راه فهمیدم که خریت به خرج دادم..با صدائی که می لرزید و تهدید می کرد گفت»
امیرعباس-خلایق هر چی لایق،باید ولت می کردم تا با اون شکم آواره می شدی..یه بچه رو دستت می موند و هزار سوال که در و همسایه ازت می پرسیدن،هزار تا تف سر بالا،باید برت می گردوندم خونه ی بابات که دلشو خوش نکنه که به خاطر عزیز دردونه اش حکم قصاص به پسرش ندن،باید...
باید ساکتش می کردم،دارن صداشو می شنوند،عصبیِ،می شناسمش اعصابش روی اعمالش تأثیر داره حتی روی اعمال و رفتار مادرش هم تأثیر داره،نمی تونم با لج بازی و بچه بازی هام آینده ی بچه امو خراب کنم،عاقبت مهران هم همینطور..باید غلطی که کردم رو جبران کنم..آتیش فقط توی چشماش نبود لب هاش هم به داغی همون آتیش بود!سکوت همه جا رو در بر گرفت،نفس زنان توی چشمام نگاه کرد نباید ازش خجالت می کشیدم باید آروم تر از این حرفا می کردمش هنوز موج خشم توی چشماش بود،آره با ب*و*سه ام متوقفش کردم!دستمو کنار صورتش گذاشتم چقدر داغ بود!انگار از حرفم تب کرده بود،خاک بر سرت هونیا اگر بلائی سرش بیاد چیکار می خوای بکنی؟!ببین حقتِ که کوچیک بشه و تو بری طرفش حقتِ که از چیزی که بدت می آد سرت بیاد و غرورشکنی کنی،اگر پَسِت هم بزنه دیگه صرفا لِه شدی بدبخت زبون دراز..!آهسته گفتم:
-ببخشید ببخشید امیرعباس..
آهسته به عقب فرستادم و نگام کرد،بدون اینکه چشم ازم برداره دو سه قدم به عقب رفت و بعد برگشت روی میز سوئیچش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون..بی توان و پشیمون روی سنگ کف اتاق نشستم و زانوهامو تو ب*غ*لم گرفتم..صدای یک اومد،ملیح مامان بود که امیرعباسُ صدا می زد...
ملیح مامان-امیرعباس؟!!
صدای بستن در اومد و بعد صدای باز کردن در اتاق،سر بلند کردم دیدم باباست که شاکی و عصبی نگام می کنه..
بابا مهراد-اگر مهرانُ قصاص کنند از چشم تو می بینم..
-از چشم من؟!مگه من کشتم؟!مگه من متهمم؟!
بابا عصبی داد زد:
romangram.com | @romangram_com