#قشاع_پارت_120

-امیرعباس؟..برو به لعیا سر بزن!
امیرعباس-لعیـا؟!!
-حتما صدای دارا رو شنیده و حال خوشی نداره.. « امیرعباس تا اومد بلند بشه صدای عمو اینا که نزدیک می شدنُ شنیدیم..بلند شد از تو کمد یه شال برداشت و دورم انداخت و گفتم » بچه خفه نشه!
امیرعباس-نترس همینطوری شیر بده..
عمو داریوش-داره شیر می خوره..قدمش خیر باشه..
-ممنون عمو جون..
عمو اومد جلو و شالُ فقط از رو صورت بچه کنار زد و گفت:
عمو داریوش-ماشاءالله..ماشاءالله.. « بعد از تو جیبش یه بسته کوچیک درآورد و یه زنجیر ونیکات بود و تو دستم گذاشت و گفت » بعد بنداز تو گردنش
امیرعباس-دستتون دردنکنه
جعبه ی طلا رو دادم به امیرعباس و زن عمو فرحناز اومد جلو بی مهابا شالمو کنار زد،وای از خجالت مردم..آهسته گفتم:
-زن عمــو!

romangram.com | @romangram_com